#پرستار_من_پارت_189

لبخندی زد و گفت:_«برای زحمت هایی که برام کشیدی و هم این که خیلی سرت داد زدم...»
ماشین رو روشن کرد و گفت:_«سیم کارتت هم داخلشه...»
_«سیم کارتم رو از کجا آوردی؟»
_«از لابلای لاشه ی گوشیت...»
بعد هم خنده ی بلندی کرد که با تشر گفتم:_«نخند... فکر کردی کار خوبی کردی؟»
با همون خنده ی قشنگش که دلم براش ضعف می رفت گفت:_«برای تو که بد نشد... چی بود اون کربی نارنجی... این بهتر نیست؟»
گفتم:_«بهتر که هست اما...»
خودم هم خنده ام گرفت... هیچ امایی نبود... "گالکسی اس تو" رو عشقه... ای جونم...
_«خب دیدی کم آوردی...»
اخم کردم و گفتم:_«نخیرم.. خودت کم آوردی...»
لبخند زد و گفت:_«یه وقت کوتاه نیایا...»
روم رو به سمت پنجره کردم و لبخندمو ازش پنهون کردم... چه زود دعوامون می شد و چه زودتر آشتی می کردیم... چه روزای شیرینی...
تا دم در خونه، هم من و هم شهاب هر دو تامون ساکت بودیم. انگار اونم مثل من فکرش درگیر بود... اون به یه چیز منم به یه چیز... خواستگارمن! یه پوزخند مسخره اومد رو لبم... بس کن یگانه... شهاب هیچ وقت به تو و خواستگارت و رد کردن اون فکرنمی کنه! با صدای ترمز ماشین و یه کم پرت شدن من به طرف جلو... سرمو با شدت به سمت شهاب چرخوندم... باز داشت می خندید... بمیری با این نیشای خوشگلت... فقط بلده حرص بده... با دندون قروچه گفتم:_«چند ساله رانندگی نکردی؟! اینم طرز ترمز زدنه؟! مخم جا به جا شد به خدا!»
_«خب بابا... دیدم تو فکری گفتم یه شوک بدم حال گیری بشه...»
در ماشین رو باز کردم و پریدم پایین. بعدم با حرص در رو محکم کوبیدم بهم... شهاب پیاده شد... با خنده گفت:_«اوهو... زبونت کم میاره سر ماشین من خالی نکنا...»
پشت در ایستادم و بدون توجه به اون کلید رو از کیفم بیرون آوردم و انداختم تو در... شهاب تکیه زده به ماشین نگاهم می کرد... درو که باز کردم صداشو از پشت سرم شنیدم.

romangram.com | @romangram_com