#پرستار_من_پارت_188
تب چشمات چشامو روی هستی بست
می خوام برگردم و بگم دوست دارم
ازت چشم برنمی دارم دیگه تنهات نمی ذارم
همه دنیام تو آرزوهام تو تو نفس هام تو خاطره هام تو
روز و شبام تو وقتی تنهام تو همه حرفام تو
اون که می خوام تو اون که می خوام تو"
با گوش دادن به خلسه ی قشنگی فرو رفتم...
"همه دنیام تو آرزوهام تو تو نفس هام تو خاطره هام تو"
این واقعا وصف حال من بود... چقدر می خوامش... چه تو دوران اعتیادش و چه حالا... چه وقتای مهربونیش و چه عصبانیتش... چه وقتی داد می زنه چه وقتی تو بغلشم... هر بار و هر بار و هر بار هم بیشتر از دفعه ی قبل... بیشتر و بیشتر... با تقه ای که به شیشه خورد به خودم اومدم... شهاب بود که به خودش می لرزید... فوری پریدم اون طرف و اونم سوار شد...
_«اوف... چقدر سرده...»
به جعبه ی توی دستش نگاه کردم که گفت:_«بیا... اینم جبران اون خسارت... ببین خوشت میاد...»
با بهت به جعبه ای که توی دستم گذاشت نگاه کردم...
_«بازش کن دیگه...»
جعبه رو باز کردم و به گوشی "گالکسی اس تو" که توی جعبه بود نگاه کردم...
_«دوسش داری؟»
_«چرا... اینو خریدی؟ گوشی من خیلی ساده تر از این بود...»
romangram.com | @romangram_com