#پرستار_من_پارت_186

ناخودآگاه به شهاب نگاه کردم که دیدم از خشم سرخ شده... لبمو گزیدم و گفتم:_«من که چیز بدی ازشون ندیدم اما...»
خواستم بگم زیاد راضی نیستم و خودم رو راحت کنم که لیلا جون حرفمو قطع کرد و گفت:_«خب خدا رو شکر...»
شهاب از جاش بلند شد و گفت:_«من باید برم خونه... یه سری وسایل بیارم...»
لیلا خانم گفت:_«باشه... فقط زود بیا...»
_«باشه...»
بعد رو به من ادامه داد:_«تو چیزی اون جا نداری؟»
_«آره یه سری وسایل نقاشیم اونجاست...»
_«پس آماده شو...»
به لیلا جون نگاه کردم که با سر تایید کرد... بلند شدم تا برم اتاقم و آماده بشم...
یه پالتوی سفید با جین یخی و شال و کلاه پوشیدم... گوشی که نداشتم به جاش کیفمو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون... رفتم توی آشپرخونه و رو به لیلا جون گفتم:_«لیلا جون من رفتم... چیزی نمی خوای از بیرون؟»
اومد جلو و صورتم رو ب*و*سید و گفت:_«نه خانومی برو عزیزم...»
بعد سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:_«این پسر منو هم اینقدر اذیت نکن...»
_«وا... من کی اذیتش کردم؟»
لبخندی زد و گفت:_«با این همه خوشگلی داری دیوونه اش می کنی...»
سرمو انداختم زیر و با خجالت گفتم:_«این حرفا چیه؟ من برم دیگه... فعلا خداحافظ...»
توی هال با عباس آقا هم خداحافظی کردم و رفتم بیرون... شهاب کنار ماشینش ایستاده بود. به محض این که منو دید گفت:_«یه ذره دیگه می موندی... اصلا هم به این فکر نکن که هوا سرده...»

romangram.com | @romangram_com