#پرستار_من_پارت_185

شهاب داد زد:_«چشم... چشم مامان جون الان میام...»
دیگه صدای لیلا خانم نیومد... انگار رفته بود... از فرصت استفاده کردم و خودمو محکم از بغلش کشیدم بیرون... داد شهاب بلند شد... داشت با خنده ترسو بودنم رو مسخره می کرد... دویدم به سمت در... زود پریدم بیرون، فقط برگشتم براش زبونمو بیرون آوردم و پشت سرم در اتاقشو کوبیدم بهم... بی حیا!
به اتاقم رفتم و خواستم درو ببندم که همون موقع لیلا جون اومد و گفت:_«عزیزم می خوای استراحت کنی؟»
_«نه... چطور مگه؟»
_«بیا بریم پایین...»
لبخندی زدم و گفتم:_«نه مزاحمتون نمی شم...»
اخمی کرد و دستمو گرفت و گفت:_«نشنوم این حرفا رو ها... زود باش...»
باهاش رفتم پایین و روی مبل کنار عباس آقا نشستم که گفت:_«چطوری خانم خوشگله؟»
_«مرسی خوبم... شما هم که مشخصه خیلی خوبید...»
و بعد با چشم به شهاب اشاره ای کردم که یعنی "به خاطر آشتی با شهاب"
آقای کیانی خندید و گفت:_«آره دیگه... راستی شنیدم پنج شنبه خواستگار میاد برات؟»
با شرم سرمو انداختم پایین و گفتم:_«بله...»
_«نظر خودت چیه؟؟ با پسره حرف زدی؟»
_«راستش...»
اومدم حرف بزنم که شهاب با لحن عصبانی گفت:_«بابا شما که نباید هر کسی رو راه بدید تو خونه... از کجا می دونید این خواستگارا آدمای درستین؟ تحقیق کردین؟»
لیلا جون سه تا ظرف انار دون شده آورد و به دست هرکدوممون یکی داد و خودش هم نشست کنار شهاب... آقای کیانی گفت:_«وقتی یگانه اجازه داده بیان حتما آدمای خوبین... من به یگانه اعتماد دارم شهاب... یگانه جان شما به این خانواده مطمئنی دیگه؟ آخه لیلا گفت تو راضی هستی؟»

romangram.com | @romangram_com