#پرستار_من_پارت_183
راه افتادم تا از اتاق برم بیرون... شاید یه قدم با در فاصله داشتم که تو یه حرکت برگشت و بازومو گرفت... اوف دست هاش آتیش بود... داغ داغ... بازوهام گرم شد...
_«یگانه...»
سرمو چرخوندم سمتش. حرف نزدم... منتظر نگاهش کردم تا حرفشو بگه.... زل زد تو چشمام... ای خدا باز این شروع کرد، می دونه من رو ندارم هی با چشمای درشتش این دل بدبختمو زیر و رو می کنه! سرمو انداختم زیر... بازومو تکون داد.
_«منو نگاه کن...»
سرمو بالا نکردم... خواستم برم که بازم بازومو کشید...
_«از دستم ناراحتی؟!»
_«نه...»
نگاهش نکردم... بازم خواستم خودمو از دستش نجات بدم... اما اون تو معتادیش زورش اندازه غول بود، حالا که ترک کرده بود... بازومو محکم چسبیده بود گفت:_«وقتی یه سوال می پرسم تو چشمام نگاه کن و کامل جوابمو بده...»
جواب ندادم که هیچی نگاهشم نکردم... درست پشت به اون ایستاده بودم و بازوم تو دستش بود... وقتی دید جواب نمی دم گفت:_«خیلی خب... خودت خواستی...»
بازومو کشید و تو یه حرکت کشیدم تو بغلش... بدون اینکه بخوام افتادم تو آغوش داغش... دستاشو دور کمرم حرکت داد و قفلشون کرد... انقدر جام گرم و نرم بود که دلم می خواست تا ابد همونجا بمونم... اما زیر لب صدامو شنیدم:_«شهاب...»
نذاشت بقیه حرفمو ادامه بدم و زود گفت:_«حرف نباشه... فعلا همین جا می مونی...»
سرمو برگردوندم و با حرص چشم دوختم بهش... ریز می خندید، از همون خنده هایی که دل من و مامانش رو آب می کرد، گفتم:_«یه وقت مامانت میاد می بینتمون زشته...»
_«جز تو کسی بدون اجازه نمی تونه بیاد تو اتاق من...»
حرفش دو پهلو بود... این یعنی چی؟! یعنی فقط این اجازه رو به من می داد؟ یا شایدم می گفت من فوضولم؟؟؟ با مشت کوبیدم رو سینه اش گفتم:_«همینه که هست... هروقت هم بخوام میام...»
_«قدمت رو چشم... منتها ممکنه به ضررت تموم بشه ها...»
بعدم با خنده چشمک زد... حرص که هیچی دلم می خواست کلشو بکنم... دوباره بی ادب شده بود! اومدم که خودمو از بغلش بکشم بیرون... با عصبانیت زور می زدم ولی نمی شد... بازم منو به خودش فشرد.
romangram.com | @romangram_com