#پرستار_من_پارت_182
اشکم روی گونم ریخت، سریع با دست پسش زدم و گفتم:_«می بینید چه نازک نارنجی شدم؟ خیلی لوسم کردین...»
سرمو تو آغوشش کشید و گفت:_«این چه حرفیه؟ این عشقه که باعث می شه ناراحت بشی... چون اونو دوست داری حس می کنی باید باهات مهربون باشه و حالا هم که داد زده و گوشیتو شکونده از دستش دلخوری... نازک نارنجی چیه؟»
از این که این قدر بی پروا احساسمو به رخم کشید شرمم شد و گونه هام سرخ شدن... یعنی خودم که ندیدم اما حسش کردم...
ادامه داد:_«من شهابو تنبیه می کنم... نگران نباش... قول می دم بفرستمش معذرت خواهی کنه... حالا بریم توی هال؟»
_«نه لیلا جون... شما برید... من بعدا میام...»
از جا بلند شد و گفت:_«تعارف نداریم که... هر وقت خواستی بیا خجالتم نکش باشه؟»
لبخندی زدم و گفتم:_«چشم...»
وقتی که رفت چند دقیقه توی همون حالتی که نشسته بودم داشتم به لحظه ی معذرت خواهی شهاب فکر می کردم و خر ذوق شده بودم که فشار زندگی نذاشت بیشتر تو اون حالت بمونم و بلند شدم تا برم دستشویی... امان از این فشارها که لذت فکر کردن رو از آدم می گیره... وقتی از دستشویی اومدم بیرون دیدم در اتاق شهاب نیمه بازه... روی تختش یه بوم بود... فکری به ذهنم رسید... تصویر اون دختر... یادم افتاد که سهند وقتی وسایلش رو آورد بالا یه چیز روزنامه پیچ هم باهاش بود... سریع رفتم توی اتاق... به بوم روبروم خیره شدم و با دیدن اون چهره شگفت زده بهش خیره شدم...
سرمو بردم نزدیک تر... روزنامه رو کامل از روش کشیدم کنار... دزدکی زود برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که کسی نبینتم... بازم نگاهمو دوختم به تابلو... ای لامصب ترکیب رنگش بیست بود... انقدر قشنگ از رنگ ها استفاده کرده بود که دهنم بیست پنج متر بازمونده بود... هنوزم رنگاش تر بود معلومه همین تازگیا کشیده بود... پس به حرفم گوش کرد... ناکس چه نازی اومد برام حالا ببین چه کرده !
یه دختر با موهای فوق العاده خوشگل... رنگ موهاش مشکی نبود... بور هم نبود... می شه گفت خرمایی! موهاش به دست باد گرفته شده بود و پریشون تو سر و صورتش بود... یه تاپ بندی قرمز تنش بود که پوست سفیدشو به نمایش گذاشته بود. برای ترکیب رنگ پوستش هم سفید و قرمز و شاید فقط یه کم، یه کم اُکر استفاده کرده بود... آسون نبود ترکیب بندی رو انقدر قشنگ بزنی... فقط کار یه حرفه ای می تونست باشه! از حالت بدن دختر می شد بفهمی توی سرما به خودش مچاله شده و باد موهاشو تو صورتش می زنه. جوری رنگ اُکر رو با مشکی و قرمز ترکیب زده بود که خرمایی موهاش مثل موهای خودم طبیعی می زد... معلوم نبود این شهاب چقدر سابقه رنگ روغن داشته... دست منو که هیچی دست توماس کید رو هم از پشت بسته بود به خدا! به چهره اش نگاه کردم... هیچی نفهمیدم... فقط با رنگ سفید و قلموی صفر یه چشم ابروی فرضی رو صورت زده بود... دلم می خواست زودتر بفهمم شهاب عکس نفس رو چه جوری می کشه ولی دریغ... ناکس جای اصلی رو ول کرده بود به امون خدا... فقط طرح منظره پشت سر دختر رو که من خودم زده بودم رنگ زده بود و بدن و لباس دختر... همین! کاش باقیش رو هم کشیده بود...
_«تو کلا فوضولی دوس داری نه؟»
با وحشت برگشتم پشت سرم... داشت ساعتشو می بست به مچش... یه ته خنده ی کوچولو هم رو لبش بود... برای این که کم نیارم گفتم:_«خب دیگه... دیدم ازطرحم خیلی استقبال شده گفتم یه نگاه بهش بندازم عیب و ایراداشو بگم...»
صدای خنده اش بلند شد... قلبم لرزید... لیلا خانم حق داشت می گفت جون گرفته... این پسر کلا عوض شده بود... خدایا این تو نَعشِگیش منوعاشق کرد حالا که پاکه... خودت به خیر کن! گفت:_«زحمت کشیدی! دو تا گوش و یه بیضی صورت و چند تا شاخ و برگ درخت... طرحه دیگه؟!»
_«آره... پس چی؟! من طرح نزده بودم الان این تابلو اینجا نبود...»
_«من قبلا خودم تو این فکر بودم که نفسمو بکشم... منتها تو این فرصت رو زودتر جور آوردی!»
با شنیدن اسم نفس جا خوردم... یعنی می دونه من همه زندگیشو می دونم؟! شاید خانم کیانی گفته! ولی من هیچی به روی خودم نیاوردم و گفتم:_«آهان... خب پس باید ممنون من باشی..»
romangram.com | @romangram_com