#پرستار_من_پارت_181
_«می گم رمزش چنده؟!»
_«به تو چه؟!»
چشماشو گرد کرد و با شدت گوشی رو پرت کرد تو دیوار... شِــــــــــــــرق... گوشی خورد رو زمین و تیکه تیکه شد... با وحشت به گوشی درب و داغونم نگاه می کرد... آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که زور از گلوم درمی اومد گفتم:_«گوشیم!!!»
_«حالا برو بیرون...»
منم داد زدم:_«وحشی... گوشیمو داغون کردی بعد سرم داد می زنی؟!»
صدای فریاد اون بلند تر بود.
_«گفتم گمشو بیرون...»
با گریه سبد رو برداشتم و کوبیدم رو کابینت ها... بعدم با همون چشمای اشکی نگاهش کردم... اشکام ریخت... پشتمو بهش کردم و از آشپزخونه زدم بیرون... شهاب هم فقط نگاهم کرد... نه التماس.. نه خواهش... نه تمنا... هیچی...
دلم برای اون گوشی نانازم خیلی می سوخت... از طرفی هم جرات نداشتم به آشپزخونه برگردم و برش دارم تا ببینم چش شده... ای خدا... این شهاب چرا این جوری کرد؟ منو باش گفتم حالش خوب شده... اما هنوز درجه ی سگ اخلاقیِ خونش باقیه... هیچ وقت هم از بین نمی ره... به اتاقم رفتم و درو بستم... ترجیح دادم توی هال نمونم... به هر حال خانواده بودن و به تنهایی نیاز داشتن... شاید خیلی چیزا بینشون بود که من نباید می دونستم... روی تختم دراز کشیدم... هم عصبانی بودم از این که شهاب هنوز هم هر کاری دوست داشت انجام می داد و هم ناراحت بودم... حالا که خوب شده بود هم این طوری دلم رو شکوند... با این حال من چه طور دلمو به حرفای لیلا خانم خوش کنم؟ تقه ای به در خورد... با این فکر که شهابه با ذوق گفتم:_«بفرمایید...»
اما با وارد شدن لیلا جون ذوقم به شدت کور شد...
_«یگانه، عزیزم مزاحمت که نشدم؟»
_«نه این چه حرفیه؟»
درو بست و اومد روی تخت کنارم نشست و گفت:_«یگانه چی شده؟ صدای داد شهاب رو شنیدم و بعد هم اومدم دیدم گوشیت خورد شده افتاده رو زمین... چه خبر شده؟»
با بغض گفتم:_«داشتم با دوستم حرف می زدم که اونم اونجا بود... وقتی قطع کردم گوشی رو ازم گرفت و این بلا رو سرش آورد...»
نمی دونم چرا همه چیزو بهش گفتم... البته به جز اون تیکه که داشتم تحریکش می کردم... با لبخند دستمو توی دستش گرفت و گفت:_«امان از دست این حسادت... حتما فکر کرده خواستگارته...»
_«نه... شهاب همین طوریه... همش اذیتم می کنه...»
romangram.com | @romangram_com