#پرستار_من_پارت_180

صدف قطع کرده بود ولی من هنوز گوشی دستم بود... گفتم:_«آره آره دوست دارم ...»
بعد یه چند لحظه صبر کردم و گفتم:_«باشه عزیزم برو به کارت برس... منتظرتونم مواظب خودت باش...»
_....
_«قربونت خداحافظ...»
گوشی رو قطع کردم و با خنده برگشتم سمت شهاب... یا باب الحوائج!!! عین ببر زخمی نگاهم می کرد... لبخندمو حفظ کردم و گفتم:_«شهاب میوه برات پوست بکنم؟!»
یه نگاهی بهم انداخت که تا مغز استخونم لرزید... با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:_«چیه؟!»
_«کی بود پشت خط؟!»
_«مهمه؟!»
_«نه...»
_«پس چرا می پرسی؟!»
لباشو محکم رو هم فشار داد... فکرکنم صدای دندون قروچه اش رو هم شنیدم!!! یهو منفجر شد و داد زد:_«گوشیتو بده من...»
_«برای چی می خوای؟»
_«گفتم بده من...»
گوشیمو از تو جیب شلوارم بیرون آوردم و دادم دستش... به دستام نگاه کردم... از ترس می لرزیدن... همچین یخ کرده بودم که ناخواداگاه قیافمم ترس رو نشون می داد... نمی دونم چرا انقدر از شهاب حساب می بردم... فقط می دونستم هرچی اون بگه همونه! شهاب داشت تو گوشیم می گشت... به زور دهن باز کردم:_«به گوشیم چیکار داری؟!»
_«رمز گذاشتی واسش، رمزش چنده؟!»
_«بده من شهاب... گوشی هرکس خصوصیه... بده من...»

romangram.com | @romangram_com