#پرستار_من_پارت_179

_«ناخونک نزن...»
دستشو تکون داد و با آخ و اوخ گفت:_«ایــــــــــی این دسته یا ساتور؟!»
فقط چپ نگاش کردم... ولی هیچی نگفتم... داشت این پا و اون پا می کرد... نمی دونم می خواست حرف بزنه یا نه ولی منم حرفی نزدم تا خودش جون بکنه !
گوشیم زنگ خورد... شیرینی رو انداختم تو بشقاب و یورش بردم به سمت ظرفشویی و دستامو شستم... شهاب همونجا رو صندلی نشست... تا گوشی رو برداشتم مهلت حرف زدن ندادم.
_«الو...»
من با این همه ناز و اطوار صدامو نازک کردم... به جاش صدای جیغ اون پیچید تو گوشم... همچین داد و بیداد می کرد که فکر کردم شهابم داره جیغاشو می شنوه !
_«ای مردشور اون الو گفتنت... خاک تو گورت کنم... من که دخترم از پشت تلفن تحریک شدم...»
زیر چشمی به شهاب نگاه کردم که داشت خیره خیره به لبهام نگاه می کرد که چی می گم... ای جـــــــوونم حالا وقت اذیت کردنه... با همون ناز گفتم:_«مرسی عزیزم... تو چطوری؟! کارات تموم شد؟! پس کی برمی گردی تهران؟!»
_«این چه طرز حرف زدنه... ایــــــــــــــی عق! مثل آدم حرف بزن بفهمم..»
_«می گم کی برمی گردی تهران؟ دلم برات تنگ شده »!
_«ببند فکتو بابا... معلمومه چه مرگته! ای تو روح سگ...»
صدف پشت تلفن غرغر می کرد و فحش می داد و منم که خنده ام گرفته بود با صدای بلند غش غش می خندیدم... شهاب سرخ می زد... دیدم دستشو تو موهاش کرده و آرنجشو رو زانوی تا کردش گذاشته و یکی از پاهاشو تند تند تکون می ده. اصلا هم نگاهم نمی کرد و سرش پایین بود و به زمین خیره شده بود... آروم جوری که یعنی می خوام شهاب نفهمه ولی می دونستم داره می شنوه گفتم:_«مهدی خوبه؟! پنج شنبه میایین دیگه؟!»
صدای جیغ صدف بلند شد...
_«خدا مرگم بده... مثل اینکه راستی راستی حالت بده... دوگانه نکنه رفتی قرص مرصای شهابو زدی تو رگ؟!»
خندیدم و بازم رفتم از شهاب دورتر ایستادم و آروم گفتم:_«مریم اذیت نکن دیگه... چی برام خریدین؟!»
صدف که دیگه از چرت و پرتای من خسته شده بود با یه فهش آب دار ننه بابایی تماس رو قطع کرد... داشتم از خنده می پکیدم... برای همین بازم بلند قه قهه ام رو دادم هوا...

romangram.com | @romangram_com