#پرستار_من_پارت_178
_«کدوم حرف؟!»
_«حرف قلبت!»
با شنیدن "حرف قلبت" پرتقال تو دستم قل خورد و افتاد شالاپ توی آب های سینک... رو نداشتم برگردم سمتش... خدایا چه غلطی بکنم حالا؟! اگه بخواد زور زوری منو بده به شهاب که کارمو جبران کنه چی؟! اگه شهاب راضی نباشه چی؟! خب معلومه که نیست... ندیدی اخلاق گندشو! بازم صدای خانم کیانی... از فکرای مزخرفم اومدم بیرون... اون گفت:_«ده دقیقه پیش که رفتم تو اتاقش... دو تایی تنها بودیم... گفتم شهاب... گفت جونم مامان؟ گفتم تا کی اینجا می مونی؟! گفت تا هر وقت تو بخوای... جون بخواه عزیزم... گفتم نه مادر سلامتیت برام مهمه... این چه حرفاییه؟ فقط خواستم تا آخر این هفته رو حتما اینجا باشی... خندید... گفت چشم رو چشمم... تا آخر هفته ور دلتم دیگه چی؟! گفتم دیگه سلامتیت برای همیشه، خوشبختیت و زن گرفتنت، بچه دار شدنت... بلند زد زیر خنده... باور کن یگانه بازم گریه ام گرفت... خنده هاش دلمو می لرزونه... قد دنیا می پرستمش... چقدر احمق بودم که این همه سال... بگذریم داشتم می رفتم از اتاقش بیرون که صدام زد برگشتم طرفش گفتم چیه مادر؟! گفت آخر هفته خبریه؟؟ خندیدم... گفتم خبرای خیر... گفت خیر؟! برای کی؟! یگانه بذار برات قسم بخورم رنگش تغییر کرد... هنوز نمی دونست برای کی ولی حدسشو که زد قرمز شد... منم گفتم برای یگانه قراره خواستگار براش بیاد... دیدم چجوری پسرم وا رفت... یگانه نمی خوام دروغ بگم یا بگم پسرم بیخ ریشته... به هیچ عنوان... فقط چون یه روز فهمیدم تو هم دل به دلش دادی دارم می گم... می شناسمش... انگار خاطرت رو می خواد... خیلی خودشو کنترل کرد جلوی من هیچی نگه... فقط سرشو عصبی تکون داد و خودشو پرت کرد تو حموم!»
لیلا خانم ساکت شد... منم آروم آروم میوه ها رو آب می کشیدم... اما هر کدوم پنج دقیقه زیر آب ماساژ می دادم... انگار کله پاچه دستم افتاده بود! فقط یه چیز تو مغزم بود.
"به حرفای لیلا خانم دل خوش نکنم!"
نکن یگانه... نکن... دل خوش نکن... به حرفاش... سرابه... همش سرابه... شهاب... یگانه... بهم میان؟! کاش بیان... کاش سراب نباشه... کاش... کاش اونم... آره اونم خاطرمو بخواد... واقعا بخواد.
میوه ها رو تند تند شستم... دیگه فس فس نکردم... جعبه شیرینی رو از تو یخچال درآوردم و دیس رو از کابینت بالا آوردم رو میز گذاشتم تا خوشگل بچینمشون... لیلا خانم هم رفته بود بیرون... انقدر غرق فکر بودم که رفتنشو حس نکردم! داشتم شیرینی رو می چیدم تو ظرف که صدای در یخچال رو شنیدم. سرمو بالا کردم و شهاب با یه حوله حمومی صورتی که به پوستش خیــــلی می اومد با موهای خیس توی پیشونیش شیشه آب رو داده بود بالا و قلوپ قلوپ می خورد...
_«شهــــــــــــــاب!!!!»
با جیغ من آب تو گلوش گیر کرد و سرفه کنون گفت:_«چیه بابا؟! ترسیدم...»
_«با بطری؟!»
_«خب مگه چشه؟!»
_«خونه ی مامانتم دست برنمی داری؟! اینجا خونه خودت نیست هرچی بخوای بریزی و بپاشی!»
دستاشو به علامت تسلیم بالا برد.
_«اُکی... دفعه آخره...»
_«بذارش تو سینک بشورمش...»
بطری رو انداخت تو سینک و اومد طرفم... یه ناخونک به سالاد زد... با دستم همون موقع محکم کوبیدم رو دستش.
romangram.com | @romangram_com