#پرستار_من_پارت_177
شهاب گفت:_«مادر... مادرم... مامان لیلا... مامانم... قربون قلب کوچیکت برم... چی شدی؟»
_«قربون اون مامان لیلا گفتنت برم من... پسرم... تاج سرم...»
انگار راه نفس لیلا جون رو بسته بودن و حالا بعد از یه مدت طولانی داشت نفس می کشید... تمام صورت شهابو غرق ب*و*سه کرد... با خنده بهشون نگاه می کردم... عباس آقا و سهند هم همین طور... عباس آقا یه بغض مردونه داشت... اینو به خوبی حس می کردم... شهاب سرش رو خم کرد و روی دست مادرش رو ب*و*سه زد و گفت:_«شرمنده اتم... نخواستم منو ببینی که دارم ذره ذره نابود می شم... نمی خواستم درد یه فرزند دیگه هم بچشی... نمی خواستم مامانم...»
خانم کیانی لبخند زد و بازم شهاب رو تو آغوشش فشار داد... بالاخره بعد ربع ساعت سر پا ایستادن و دست از هم کشیدن و شهاب با آرامش اول یه خورده توی چشمای پدرش نگاه کرد بعد سرشو انداخت زیر... عزیـــــــــزم... خجالت رو تو چشماش می خوندم... به سمت پدرش رفت... قدم برداشت و هنوز نرسیده بهش عباس آقا اونو تو بغلش جا داد... هیچی نمی گفتن... هیچی... شهاب گریه نمی کرد ولی عباس آقا اشکاش ریخت... دلم کباب شد! به سهند نگاه کردم. میون اشک لبخند می زد... خودمم دستِ کمی از اون نداشتم و داشتم دق می کردم! منو این همه خوش بختی محــــــــــــــاله !
بعد از نیم ساعت همه سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی آقای کیانی راه افتادیم... شهاب جلو نشست و من و لیلا خانم عقب... سهند هم با ماشین خودش پشت سرمون می اومد... آقای کیانی قصد داشت شب همه رو به شام دعوت کنه... سور آشتی کنون و سلامتی شهاب... لیلا خانم هنوزم اشک می ریخت... حق دادم بهش... واقعا باورش سخت بود... به شهاب نگاه کردم... ای جونم شیشه ی ماشین رو داده بود پایین و موهای مشکیش تو مسیر باد می رقصیدن... از تو آینه کنار ماشین صورتشو دید زدم... هنوز لاغر بود ولی رنگ و روش خیلی بهتر شده بود... تا برسیم خونه آقای کیانی زیاد حرف می زد... لیلا خانم هم دم به دقیقه قربون صدقه شهاب می رفت... بیچاره شهاب داشت آب می شد می رفت تو زمین... یعنی این همه محبت رو من باور نداشتم اون که پسرش بود! وقتی رفتیم تو شهر، عباس آقا چند جا ایستاد و میوه و شیرینی و این چیزا رو گرفت... تو اون مدتی هم که تو ماشین بودیم لیلا خانم یه ریز شهاب رو سوال پیچ کرد... حسابی آمارشو تو اون یه ساعت در آورد!
از در خونه که رفتیم تو من دوون دوون رفتم از تو کابینتا جا اسفندی رو برداشتم و با یه کبریت روشنش کردم... خدا رو شکر سر دست بود و توش اسفند بود... در حالی که جیلیز ویلیز اسفند رو تماشا می کردم رفتم بیرون و قبل از اینکه شهاب بخواد وارد بشه دودش رو دور سرش گردوندم... شهاب سرشو بالا کرد و نگاهم کرد... لبخند آرومی زد... دلم ریخت... دستپاچه شدم... سعی کردم سرمو بندازم زیر و لبخندشو بی خیال بشم... پدر سوخته دل و دین رو ازم گرفته بود! همه وارد خونه شدن و صلوات می فرستادن برای سلامتی شهاب... لیلا خانم سر از پا نمی شناخت... یه ریز دور شهاب می چرخید... رفت از اتاقش یه دست لباس برد تو حموم... وان رو پر آب کرد و به من گفت برم استراحت کنم... من که چیزیم نبود ولی خوشحال بودم نمی خوام غذای شب رو خودم درست کنم... عباس آقا داشت پشت تلفن سفارش غذا می داد... سهند هم با شهاب هر و کرشون بالا بود... من نمی فهمیدم این دو تا وقتی می رسن بهم چی در گوش هم جیک جیک می کنن که همش باید صدا قهقهه شون هوا باشه! آخرش هم نمی فهمم رو دلم می مونه!
رفتم لباسامو عوض کردم و یه تونیک توسی، صورتی آستین سه ربع با شلوار سفید و شال سفید پوشیدم... وقتی اومدم بیرون حدودا نیم ساعت گذشته بود و سر و صداها خوابیده بود... شهاب حموم بود. چون صدای شیر آب رو شنیدم و سهند هم نبود... لیلا خانم هم که تو آشپزخونه بود و عباس آقا هم که حتما رفته بود دنبال کارای شب... با آرامش از پله ها رفتم پایین... یه آرامش تازه... تو تک تک گلبول های خونم تزریق شده بود... بعد از اون همه زجر... هم من، هم شهاب... نتیجه گرفتیم... بالاخره نتیجه گرفتیم... آرامشم از آدرنالین گذشته بود... فقط خدا می دونست درونم چه حسیه؟ زیر لب بازم خدا رو شکر کردم و رفتم سمت آشپزخونه... لیلا خانم دست تنها بود.
_«لیلا جون کمک نمی خوای؟!»
با لبخند جون داری نگاهم کرد و گفت:_«نه مادر تو برو استراحت کن...»
_«ای بابا مگه کوه کندم هی می گی برو استراحت کن... بده من... بده این چاقو رو تا من سالاد درست کنم شما برو به بقیه کارا برس...»
_«نه مادر... خودم درست می کنم... کار که ندارم فقط میوه ها رو باید بشورم وشیرینی رو بچینم... چای هم زوده حالا دم کنم...»
_«خیلی خب من همه اینا رو انجام می دم شما دست نگیر...»
_«خدا سفید بختت کنه دختر... رو سفیدم کردی!»
لبخند زدم و کیسه های میوه رو تو سینک خالی کردم... چند تا قطره ریکا ریختم روشون و شروع کردم به شستن و آب کش کردن... یه سبد هم گذاشتم بغل دستم تا میوه ها رو بریزم توش... لیلا خانم همین طور که خیار سبزها رو اریبی خرد می کرد گفت:_«یگانه؟؟؟»
_«بله؟!»
_«هنوز سر حرفت هستی؟!»
romangram.com | @romangram_com