#پرستار_من_پارت_175
با این فکر از جام بلند شدم و رفتم به عباس آقا که تازه از سرکار اومده بود سلام کنم
****
با صدای لیلا جون که گفت:_«نمی خوای پیاده بشی؟»
به خودم اومدم... از ماشین پیاده شدم و به سمت ماشین سهند رفتم... خودش تنها اومده بود...
_«سلام خوبی؟»
_«ممنون... کارای ترخیصش رو انجام دادی؟»
سهند گفت:_«آره دیگه تموم شد...»
با هم به سمت اتاق شهاب رفتیم... وارد اتاق که شدم با صدای بلندی سلام کردم و گفتم:_«تبریک می گم...»
در جوابم هیچی نگفت و رو به سهند گفت:_«تموم شد؟»
_«آره بریم دیگه...»
از این که جوابمو نداد کنف شدم اما بی خیالش شدم... شهاب خوب شده بود و این مهم بود...
سهند اومد کنارم و آروم جوری که شهاب نشنوه گفت:_«می خوام همین جا آشتی شون بدم...»
با تعجب گفتم:_«این جا؟»
_«آره... بهترین موقعیته... شاید دیگه نشه شهاب رو مجاب کنیم که با خانواده اش آشتی کنه... امروز دیگه باید این پرونده ی قهر و اعتیاد برای همیشه بسته بشه...»
با استرس گفتم:_«اگه عصبانی بشه؟»
بر عکس من با آرامش گفت:_«من شهابو می شناسم... نگران نباش...»
romangram.com | @romangram_com