#پرستار_من_پارت_174

_«مامان مهدی...»
_«مهدیــــــــــــی؟؟؟»
_«آره دیگه مگه نگفتی شمارتو بهش می دی؟!»
_«ولی من...»
_«ولی چی؟!»
_«هیچی... هیچی...»
دویدم به سمت اتاقم... لیلا خانم داد زد:_«کجا می ری پس؟! بیا ناهارتو بخور...»
بدون جواب دادن گوشیمو از رو تخت برداشتم و شماره ارغوان رو گرفتم... دارم براش!!!
_«چته باز؟»
با عصبانیت گفتم:_«مگر اینکه دستم بهت نرسه بی شعور... تو به چه حقی به مهدی گفتی زنگ بزنه اینجا؟»
با تعجب گفت:_«مگه مهدی زنگ زده اونجا؟ چه با عرضه...»
_«کوفت ارغوان، خفه بمیر... می گم چرا مامانش زنگ زده برای خواستگاری؟»
_«تو اول گفتی مهدی زنگیده...»
با عصبانیت گفتم:_«ارغوان حوصله ی شوخی ندارم... جوابم رو بده...»
_«ای بابا... من بهش چیزی نگفتم... اصلا به من چه؟ اینقدر جواب منفی بده تا بی شوهر بمونی تا ترشیده بشی... بمون پیش همون کیانی ها... اصلا برو پیش شهاب توی کمپ... البته تو به تیمارستان بیشتر احتیاج داری... راستی...»
دیگه به حرفای مزخرفش گوش ندادم و گوشی رو قطع کردم... بیخودی عصبانی شده بودم... خب خواستگار میاد و می ره دیگه... فوقش جواب منفیه...

romangram.com | @romangram_com