#پرستار_من_پارت_173
با شوق به لیوان بلند خوشگل چشم دوختم و به به و چه چه کنون گفتم:_«جـــــــــــــونم... تو این فصل شربت خوردن عشقه... چقدر تو خوبی لیلا جون...»
خندید و می خواست جوابمو بده که زنگ گوشی تلفن نذاشت حرفشو بزنه... من یه قلوپ از شربت رو خودم... او مای گاد... خیلی خوشمزه بود... بقیشو هم رفتم بالا... صدای لیلا خانمم می شنیدم:_«بفرمایین؟!
بله... بله همین جاست... شما؟!
آهان... بله خوب هستین شما؟!
ممنون به لطف شما اونم خوبه... سعادت نداشتیم ملاقاتتون کنیم... خوبی از خودتونه ممنون... بله... بله... در جریان بودم...
والله چی بگم تا خودش نظرش چی باشه!!! خب دختر پله و مردم رهگذر...
والله من دخالت نمی کنم...
بله بله من جسارت نمی کنم یگانه ازخوبی آقا پسر شما زیاد گفتن...»
یهو شربت تو گلوم گیر گرد و همون طور که فیـــــــــــشـــــــش شربت رو می پاشیدم از دهنم بیرون و با چشمای حدقه زده به لیلا خانم چشم دوخته بودم... من ازخوبی های چه خری به لیلا جون گفته بودم که خودم خبر نداشتم؟؟؟؟
لیلا جون که قیافه منو دید پشت تلفن خنده اش گرفته بود. پشتشو کرد به من تا قیافمو نبینه و باز حرف زد... تا اومد قطع کنه از فضولی مردم...
_«قربان شما... شما پنج شنبه تشریف بیارین... خدمت ازماست... خیلی ممنون... لطف کردین... سلام برسونین خدمت خانواده... خداحافظ...»
_«لیلا جــــــــــــــــــون...»
گوشی رو گذاشت وبا خنده گفت:_«خدا خفت نکنه دختر... این چه کاریه؟ آبروم رفت جلو مردم...»
_«کی بود پشت خط؟! به جای من حرف زدین حرف تو دهنم گذاشتین... تازه وعده هم دادین؟!»
_«غریبه نیست.»
_«کیه؟!»
romangram.com | @romangram_com