#پرستار_من_پارت_172
_«اما باید دلیل داشته باشید...»
نمی دونستم چی بگم... دلیل کجام بود؟ خوشبختانه علی یه بار به درد خورد... همون موقع که اومدم بگم دلیلی ندارم صداش اومد که گفت:_«یگانه دیر شده، نگرانت می شن...»
رو به مهدی گفتم:_«معذرت می خوام، باید برم... با اجازه...»
رومو کردم اونور برم که صدای آرومش رو شنیدم که گفت:_«اما جواب نگرفتم...»
از یه طرف از دست مهدی نجات پیدا کردم، از یه طرف تو ماشین با ارغوان بحث داشتیم. علیرضا مخالفت نمی کرد که چرا مهدی رو قبول نمی کنم ولی سکوتش هم بهم می فهموند که همه چی رو به خودم گذاشته... فقط ارغوان بود که زیادی رو مخم راه می رفت... منم که حوصله نداشتم یه داد خوشگل زدم سرش و دهنشو بستم. بیچاره ناراحت نشست سر جاش و تا دم خونه هیچی نگفت. جالب بود علیرضا بهمون می خندید. دم خونه ی آقای کیانی پیاده شدم و رفتم سمت ارغوان یه ماچ محکم زدم سمت چپش و زیر گوشش گفتم:_«می دونی چیه؟ ازهمون روز که تنها شدم فقط یه نفر خوبی منو خواسته... تا اینجا همراهم بوده و باقیش هم هست... مطمئن باش به جاهای بد نمی رسونتم... منم خدای خودمو دارم...»
ارغوان لبخند زد و منم بدون اینکه منتظر جوابش باشم کلید رو انداختم و رفتم تو...
*****
روز یکشنبه بود و من تا فرداش که شهاب مرخص می شد از دلهره... دلتنگی... اظطراب... اما خوشحالی و شوق مردم و زنده شدم! خانم کیانی که کارش خوندن نماز شکر بود... فقط اشک می ریخت و قربون صدقه ی من می رفت که باعث پاک شدن پسرش شدم... آقای کیانی هم به نوبه ی خودش شوق داشت اما چون یه مرد بود هیچ وقت بروز نمی داد و فقط از من تشکرمی کرد ولی لبخند رو لبش همه شوق و احساسشو نشون می داد... کم کم حس می کردم باید نذر مهمم رو ادا کنم... شهاب داشت برمی گشت و من نمی دونستم آیا بازم باید به عنوان پرستارش برم خونه اش یا برای همیشه وسایلمو جمع کنم و...
از فکرش هم مو به تنم سیخ می شد... کاش همیشه پرستارش بودم ولی اونوقت همیشه اعتیاد داشت... پاک بودنش به نبود و دل تنگی های من می ارزه ولی دلم می خواست لااقل بعد ازمرخص شدنش هم تا چند روز برم مواظبش باشم و اگه خودش خواست برمی گردم... برای همیشه! اونوقت اگه خواست از خونه اش برم دیگه خونه خانم کیانی هم نمی رم... اونوقت دیگه جا و پناه ندارم... خدایا یگانه اتو تنها نذار...
دارم کم میارم خدا... دارم گیر می کنم... بذار زیر امتحانت سر بلند بیرون بیام... منو امتحان نکن... نکن خدا... من آدمش نیستم... فقط بمون... با من بمون خدا... بمون!
_«یگانه... یگانه مادر... کجایی؟!»
از اتاقم دویدم بیرون و از بالای پله ها خودمو دولا کردم به سمت پایین...
_«بله لیلا جون کاری داشتی؟!»
_«وای خدا مرگم بده... الان می افتی؟! چند بار بگم رو این نرده ها این جوری خودتو ننداز پایین!»
با خنده دوون دوون از پله ها اومدم پایین و رفتم سمتش و صورتشو محکم ب*و*سیدم... دلم غش رفت از بوی عطر مشهدیش... بوی مامان بزرگارو می داد... با خنده گفتم:_«الهی من قربون نگرانیت بشم... بادمجون بم آفت نداره...»
در حالی که یه لیوان شربت آلبالو می ذاشت جلوم گفت:_«زبون نریز بچه... بخور خنک شی...»
romangram.com | @romangram_com