#پرستار_من_پارت_171
_«یگانه خودمونیما... چقدر خاطرتو می خوان...»
ابرویی بالا دادم و با غرور گفتم:_«چه کنیم دیگه...»
زد توی سرم و با خنده گفت:_«کوفت... اصلا نباید ازت تعریف کنم...»
سوار ماشین شدم و با علی سلام و احوال پرسی کردم و اونم ماشینو روشن کرد و به سمت کافی شاپ رفتیم...
*****
توی کافی شاپ بعد از سلام و احوال پرسی با تعجب به ارغوان گفتم:_«صدف گفته بود همه ی بچه ها هستن...»
_«نه بابا... همیناییم...»
فقط صدف بود و حسام که تقریبا دیگه نامزدش محسوب می شد، آرزو و ارغوان و علیرضا و من و مهدی... این مهدی این جا چکاره بود؟ حدود دو ساعتی گفتیم و خندیدیم و تمام استادا را کم و بیش مسخره کردیم... بعدش هم راجع به نمره هایی که فکر می کردیم بگیریم گفتیم... دیگه طرفای ساعت ده بود که تصمیم به رفتن گرفتیم که علیرضا گفت:_«با من میای دیگه؟»
_«نه خودم می رم...»
با کلافگی گفت:_«وای یگانه شروع نکن... پاشو دیگه...»
از جام بلند شدم که مهدی گفت:_«ببخشید علی... من یه عرضی با خانوم عظیمی دارم...»
با تعجب بهش نگاه کردم که علی گفت:_«باشه... یگانه دو دقیقه دیگه کنار ماشین باش...»
بعد هم بی هیچ حرف دیگه ای اونجا رو ترک کرد... بچه ها هم همه رفته بودن... مهدی گفت:_«راستش من شماره ی خونه اتون رو دارم... می خواستم اجازه بگیرم ازتون که مادرم با خانواده اتون تماس بگیرن که برای امر خیر مزاحم بشیم...»
با آرامش گفتم:_«متاسفم اما من نمی تونم اجازه بدم...»
_«آخه چرا؟ مشکلی از جانب من هست؟»
_«خیر، اما متاسفانه جوابم منفیه...»
romangram.com | @romangram_com