#پرستار_من_پارت_170

در جواب خانوم کیانی لبخند زدم و گفتم:_«آره خوبه... دیگه چیزی به بهبودی کاملش نمونده...»
همون جا تو آغوش کشیدم و گفت:_«یگانه ممنونتم... خیلی...»
عباس آقا هم با لبخند بهمون نگاه می کرد... دستمو دور شونه ی خانم کیانی گذاشتم و گفتم:_«بریم دیگه...»
آقای کیانی گفت:_«یگانه جان شما برید من یه سر برم پیش دکترش و بیام...»
_«می خواید منم باهاتون بیام؟»
_«نه عزیزم... شما برید تو ماشین تا منم بیام...»
سوییچ ماشین رو به دستم داد و ما هم به سمت ماشین رفتیم... چند دقیقه ای توی ماشین نشستیم تا عباس آقا اومد... به محض سوار شدن با خنده گفت:_«دکترش می گه تا چهار روز دیگه مرخص می شه...»
با دهانی باز بهش نگاه کردم... بهبودی کامل... اونم به این زودی... خدای من ممنونم ازت... خیلی ممنونم... خیلی...
لیلا جون از ذوق گریه اش گرفته بود... منم همین طور... شهاب داره خوب می شه...
_«الان فقط از خدا یه چیزی می خوام... اونم این که دوباره لفظ مادر رو از زبونش بشنوم... بعدش حتی اگه خدا جونمو بگیره هم راضیم... راضیِ راضی...»
در جواب لیلا جون گفتم:_«این چه حرفیه؟؟ مطمئن باشید بعد از مرخص شدن اولین جایی که میاد خونه ی شماست...»
خودم هم به حرفی که زدم اطمینان نداشتم اما دیگه گفته بودم... البته یه نقشه هایی هم برای شهاب داشتم... تا ببینیم چی می شه...
*****
لباس پوشیده بودم و آماده توی اتاقم نشسته بودم که صدای زنگ در اومد، ارغوان بود... صداش می اومد که به لیلا خانوم و آقای کیانی سلام می کرد... رفتم پایین و گفتم:_«سلام، اومدی؟»
لبخند زد و گفت:_«آره دیگه... بریم...»
بعد از اونا خدافظی کردیم و از خونه رفتیم بیرون.

romangram.com | @romangram_com