#پرستار_من_پارت_169

فقط با همون نگاه عصبانی بهم چشم دوخته بود... بی توجه رفتم از تو یخچال یه کمپوت آناناس بیرون آوردم و درشو باز کردم و توبشقاب گذاشتم. دوتا چنگالم گذاشتم توش و رفتم اون سمت شهاب که بوم رو گذاشته بودم. بشقاب رو گذاشتم جلو دوتامون.
_«آناناس دوست دارم... منم می خورم... اگه دلت پاکه تو هم بخور... ببین چنگال برات آوردم...»
فقط با همون حالت حرص نگاهم می کرد... قلمو رو برداشتم و ته چوبیشو تو دهنم کردم و حالت فکر کردن به خودم گرفتم.
_«اوووووم... چی بکشم؟! شهاب به نظرت منظره باشه یا چهره؟! کلاسیک یا بازاری؟!»
_«یگانه...»
_«هان؟!»
_«بس کن تو رو خدا...»
_«مگه چیکار کردم؟! خب تو کمپوتتو بخور... من طرح می زنم و اصلا به تو هم کار ندارم خب؟! می ذارمش می رم ولی هر وقت برگشتم باید کاملش کرده باشیا... فکر نکن منگولم... می دونم از اون حرفه ای ها بودی!»
سرشو به معنی "به فکرت هستم!" تکون داد. مشغول شدم و هرچی به ذهنم می رسید کشیدم... از چهره یه دختر خیالی طراحی کردم رو بوم... مدادم B6 بود و این آخر از بس رو بوم کشیده بودم دیگه سر نداشت... به تصویر جلوم خیره شدم... خیلی چهره اش معلوم نشده بود و با رنگ و سایه می شد چهره اشو ساخت. من فقط طرح اولیه ی یه دختر رو زدم... باقیش مال شهاب... دوست داشتم همونی رو که می خوام طراحی کنه... همون که ذهنشو مشغول کرد... همونی که آخر و عاقبتش رو به اینجا کشوند... کاش نفسش رو واسم بکشه !
مداد و پاک کن رو تو کیفم گذاشتم و بوم رو کنار زدم... شهاب توهمه ی این مدت خیره خیره حرکاتمو زیر نظرگرفته بود... همه ی حرکات دستم رو... همه ی خطوط کج و راست رو... همه ی دقتم رو... از طریقه ی مداد دست گرفتنم تا قلمو و بقیه... منم با اینکه زیر نگاهش معذب بودم ولی با آرامش کارمو کردم و بعدم برگشتم سمتش تا یه دونه حلقه آناناس کوفت کنم... با دیدن ظرف کمپوت دهنم باز موند... فقط دو تا حلقه دیگه مونده بود! با بهت بهش نگاه کردم... گفت:_«خودت گفتی بخور... دعوا داری؟!»
_«دهنی بودا... فکر کردم نمی خوری... خوشحال شدم!»
_«الانم دهنیه... برو یه دونه دیگه بردار ببر خونه بخور...»
_«اِ فکر کردی زرنگی؟! مزه اش به همینه دیگه...»
بعدم یه دونه زدم سر چنگال و با ملچ مولوچ خوردم... از سر وصدای خوردن من شهاب با خنده نگاهم می کرد... نگاهش کردم و منم در جوابش چشمک زدم و خندیدم...
وقتی از اتاقش اومدم بیرون دیدم آقا و خانوم کیانی روی صندلی کنار در اتاق نشستن...
_«چی شد یگانه؟ حالش خوبه؟»

romangram.com | @romangram_com