#پرستار_من_پارت_168
هر دو بهم خیره شدیم... یه لحظه چشمامون افتاد تو هم... تازه فهمیدیم شهاب چه سوتی داد... یه دفعه بعد اون سکوت کوتاه صدای خنده من رفت هوا... همچین از ته دل می خندیدم که اونم زور خودشو کنترل می کرد نخنده.
_«کوفت... همش تقصیر توئه دیگه عین جن ظاهر می شه رو ما!»
خندم رو خوردم و با اخم گفتم:_«جن عمته!»
لبشو دندون گرفت:_«خدا بیامرزتش... برای دس کرمت امشب میاد می بردت...»
دست راستم رو بالا آوردم و پایین و بالاشو دندون گرفتم.
_«بلا به دور... تو رو ببره که بهتره...»
_«ببینم این سهند باز نامزد بازیش گرفته تورو شوت کرده اینجا؟!»
_«یه همچین چیزی... خب حالا بی خیال سهند مهند و این حرفا شو که بریم سر نقاشی امروزمون..»
چشمای شهاب گرد شد.
_«جـــــــــــــان؟»
_«یه نگاه بنداز بغلتو... ببین چیا آوردم...»
با تعجب سرشو چرخوند و با دیدن بوم و رنگا و پالت و روغن برزک و نفت... با عصبانیت برگشت سمتم.
_«جمع کن این مسخره بازیا رو»
_«برو بابا»
_«مگه اینجا مهد کودکه که این خرت و پرتا رو جمع کردی تو اتاق من؟! بردار ببرشون... من این سهند رو آدم می کنم... فقط دستم بهش برسه آدمش می کنم...»
_«نمی خواد خودتو زحمت بدی... اول رو خودت کار کن که بدجور تو شَّکم که آدمی یا غیر... بعدم همه اینا واسه روحیه ی خودته... طرحش رو من می زنم رنگش رو تو... هوم؟!»
romangram.com | @romangram_com