#پرستار_من_پارت_167
عباس آقا سر تکون داد و رو به من گفت:_«این باز شروع کرد...»
خندیدم و دست لیلا خانم رو گرفتم تو دستم.
_«قربون دل نگرونیات بشم من... پسرِ شمائه دیگه... خودت می شناسیش... همین که این نیم ساعت رو هم گذاشت بمونم خیــــــــــلیه...»
_«اذیتت کرد؟!»
به آقای کیانی نگاه کردم... شهاب همیشه اذیت می کنه... همیشه لجبازی و همیشه کل کل... همیشه... اما اینا رو همشو به جون می خرم... یعنی اگه یه روز باهاش باشم و حرصم رو در نیاره فکر می کنم مریض شده! این بچه کلا تو خونشه که اذیت کنه! عاشق همین اذیتاشم... گفتم:_«نه خیلی... رفتارش بهتر شده... داره با موندن من کنار میاد فردا بازم می آییم...»
لیلا خانم که ذوق کرده بود... آقای کیانی هم لبخند می زد... خدایا شکرت !
*****
فردای اون روز هم بازم تصمیم داشتم برم کمپ... قبلش با بچه ها قرار گذاشتیم که ساعت هشت تو کافی شاپ "ویونا" باشیم... هم جای دنجی بود و هم کوچولو! برای جمع صمیمی ما خوب بود... اما قبلش باید می رفتم ملاقات شهاب... یعنی تا اونجایی که ظرفیت داشتم تحمل می کردم و بازم می خواستم برم. این دفعه ممکن بود خودش شوتم کنه بیرون اما من همه خطرا رو به جون خریدم و قبل از اینکه بریم کمپ از آقای کیانی خواستم جلوی یه لوازم تحریری نگه داره. پیاده شدم و بعد از خریدن وسایل لازم سوار ماشین شدم. هیچ کدوم نپرسیدن چرا اون وسایل رو خریدم و برای چی می خوام؟ از این کارشون تو دلم ذوق کردم... اینجوری به منم می فهموندن که بهم اعتماد دارن. وقتی وارد کمپ شدم این دفعه ورزش نمی کردن اما خیلی ها تو حیاط بودن... اما هرچی با چشم گشتم شهاب نبود... هیچ وقت تواین جور جاها نمی اومد. یعنی جمع رو دوست نداشت... غرورشم که واویلا همچنان چراغ قرمز می زد!!!
رفتم داخل و بعدم پشت در اتاقش اول یه کم صبر کردم و گوش دادم... هیچ صدایی نمی اومد... درو آروم باز کردم و سرک کشیدم... خواب خواب بود...
داخل شدم و وسایل رو گذاشتم کنار تختش جوری که تو دیدش باشه... بعد گلای مصنوعی تو لیوان رو عوض کردم ویه نوع دیگه گذاشتم. پنجره رو هم باز کردم... یه باد خنک می اومد تو اتاق هوا رو عوض کرد... آروم نشستم لب تختش تا بیدار نشه... به صورتش نگاه کردم... کبودیاش رو به بهبودی بود...
هم لباش داشت رنگ و رو می گرفت هم چشماش... یعنی هنوزم صورتش افتاده بود ولی کبودی های دور چشماش کمتر دیده می شد... بعد دو، سه هفته مصرف نکردن اون زهرماری ها داشت شهاب واقعی می شد. داشت بازم اون شهابی می شد که با نفس بود... همون که خانم کیانی حسرت قد و بالا و هیکلش رو می خورد... شاید من... من... تو چی یگانه؟! بگم؟! بگم شاید من جای نفسشو پرکردم... یکی تو دل بهم خندید... جای نفسم برات زیاده! شهاب قبولت نداره... با اون همه ضعیف بودن اما اون تو رو قبول نداره... دلم گرفت و سرمو نزدیک صورتش کردم... نفساش می خورد تو صورتم... داغ بود... چشمامو بستم... یگانه فدای این نفس زدنات... وقتی خوابه عشق می کنم از قیافش... عین نی نی مظلوما!
چشمامو باز کردم... وایـــــــــــــی یهو دو تا چشم درشت رو جلوم دیدم... یه جیغی کشیدم که از ترس سه متر از جا پریدم... اون با اخم سرشو تکون داد و بلند شد نشست...
_«باز تو اومدی؟! من ازدست تو چیکار کنم؟!»
دستمو از رو قلبم برداشتم و یه نفس راحت کشیدم...
_«اومدم که اومدم... تو نمی تونی یه بوق بزنی من انقدر زهرِ ترک نشم؟!»
_«بعد تو اون موقع که تازه یکی از خواب ناز بیدارت می کنه من چه جوری بوق بزنم؟!»
romangram.com | @romangram_com