#پرستار_من_پارت_166
_«توجه داری خیلی لجبازی؟!»
_«اِ نه خیلی شما عاقلی؟! عین بچه ها واسه ام ناز می کنه. خب عین آدم هرچی می دم بخور تا جون بگیری و از این طویله بیای بیرون...»
پوزخند زد...
_«طویله شرف داره به اینجا.»
_«وای نگو تو رو خدا... یعنی انقدر زجر کشیدی؟! آره شهاب؟!»
_«ببینم اون سهندِ نامرد کجا ول کرد رفت؟!»
_«حرف رو عوض نکن شهاب این صد بار...»
_«مگه حرفم عوض شد؟!»
با حرص بهش چشم دوختم... خندید. بی توجه گفت:_«برو کنار بابا... ایــــــــــی یگانه... همه تختمو گرفتی... بزن کنار می خوام بخوابم...»
با حرص بلند شدم و بشقاب رو کوفتم رو میز بغل دستش... هر چی من باهاش راه می اومدم اون خودشو لوس می کرد... وقتی دید دارم کیفمو برمی دارم که برم گفت:_«قربون دستت، اون درم پشت سرت ببند...»
دندون قروچه ای کردم. هنوز نیم ساعت هم تو اتاقش نبودم! گفتم:_«یعنی نیام دیگه؟!»
_«سهند رو ترجیح می دم!»
دیگه نایستادم و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم بیرون و در اتاقش رو محکم کوبیدم بهم. داشتم تو راهرو می رفتم که یه دفعه یه چیزی یادم اومد... بلافاصله برگشتم سمت اتاقش و برای این که حرصش بدم در اتاقشو تا آخر باز گذاشتم... داشت با تعجب نگام می کرد... پوزخند زدم و گفتم:_«هرکی دوست داشت خودش میاد درو می بنده...»
بعدم نایستادم و از ساختمون زدم بیرون. تا برم از حیاط بیرون و خانم و آقای کیانی رو پیدا کنم یه ریز با خودم غر می زدم... باید می دونستم رفتاراش پیش بینی نشده است... خب من که می دونستم چرا دارم حرص می خورم... اصلا مگه روز اول ندیدی چیکار کرد؟! باز خوبه امروز یه کم رام شد... غلط کرده برای من ناز کنه... می خرم!
یگـــــــــــــــــــانه؟ ؟؟ خب می خرم دیگه... فردا هم میام... اگه ندیدی خودم تر و خشکش کنم... هنوز یگانه رو نمی شناسه !
بالاخره با کلی مکافات ماشین مشکیِ آقای کیانی رو پیدا کردم... تا دیدنم به طرفم پر کشیدن... لیلا خانم زودتر گفت:_«اومدی مادر؟! وقت ملاقات تموم شد؟! مگه نگفتی تا یه ساعت وقت می دن؟!»
romangram.com | @romangram_com