#پرستار_من_پارت_164

_«نه لیلا خانم... هنوز تا شیش ربع ساعت مونده... تا ده دقه دیگه تمومه... اینا هم صبح و هم عصر که هوا خنکه مجبورن ورزش کنن... یعنی مجبورشون می کنن چون درغیر این صورت بدنشون خیلی کم توان و تنبل می شه...»
لیلا خانم بازم یه نگاه به شهاب کرد و رو به آقای کیانی گفت:_«برو اون میوه و کمپوتا رو بیار بده یگانه...»
بعدم نگاهشو به من دوخت و گفت:_«برو داخل بده بهش بخوره جون بگیره... هرچی تونستم دادم کیانی براش بخره...»
با لبخند سرمو تکون دادم و میوه ها و خرت و پرت های دیگه ای که خریده بودن رو از آقای کیانی گرفتم... قبل از اینکه برم داخل گفتم:_«مواظب باشینا... تا نرفت داخل ساختمون نیایین تو حیاط... اینجوری واسه حال خودشم بهتره...»
هر دو تاشون قبول کردن و من با یه بسم الله داخل شدم... این دفعه چی می شد خدا عالم بود!
هی برمی گشتم و یه نگاه به اون دو تا می کردم و یه نگاه به شهاب... بعدم چند قدم می رفتم و دوباره... می ترسیدم یه وقت بیان داخل و همه چیز رو خراب کنن... به اونا اعتمادی نبود... به هرحال پدر و مادر بودن و نسبت به پسر جوونشون احساساتی! بی توجه به شهاب جوری رفتم که نبینتم و داخل سالن شدم و بعدش رفتم تو اتاقی که بستریش کرده بودن. خوبی اون کمپ این بود که همه اتاقای بیماراش خصوصی بود و تنهایی تو یه اتاق بستری می شدن. تموم بسته های دستمو گذاشتم تو یخچال. این لیلا خانمم چه دل خوشی داشت... حالا انگار شهاب همه اینا رو می خورد! یه چیزایی خریده بود که خودمم از دیدنشون دلم آب می رفت. پنجره رو باز کردم و گذاشتم هوای اتاق عوض بشه... پرده رو تا آخر کشیدم عقب و نور تمام اتاق رو روشن کرد. در کیفمو باز کردم و گلای مصنوعی رز قرمز رو برداشتم و همشو گذاشتم تو یه لیوان بلند، روی میز کنار تخت شهاب... روی تختشو مرتب نکردم... فقط ملافشو تا زدم تا اگه باز برگشت بهمش نریزه. چندتا میوه خوشکل و تر و تمیز انتخاب کردم و تو بشقاب گذاشتم. یه چاقو هم کنارش و... رفتم آخر اتاق و چون یه شیر آب و یه دست شویی اونجا بود همونجا میوه ها رو شستم... داشتم آب میوه ها رو می گرفتم که صدای در اتاق اومد... برگشتم پشت سرم... شهاب برگشته بود... داشت می رفت طرف تختش. اصلا منو هم ندیده بود... دهنم باز مونده بود... یعنی انقدر حالش بده؟! ولی حق داشت وقتی وارد اتاق شد حتی سرشو هم کج نکرد که منو ببینه یه راست رفت طرف تختش!
_«سلام...»
ایستاد... آروم برگشت پشت سرش... خدای من این که شهاب نیست... داره از بی حالی خوابش می بره... با همون بی حالی گفت:_«باز تو برگشتی؟!»
کلافه نشست رو تخت... دستشو محکم تو موهاش فروکرد و موهاشو می کشید... فکر می کردم داره عذاب می کشه ولی نمی دونم چرا با دیدن من؟! منی که پرستارش بودم! زود رفتم طرفش... دستشو گرفتم و کشیدم از تو موهاش کنار... دستاشو محکم گرفتم و نشستم کنارش رو تخت.
_«بسه دیگه... کندی موهاتو... اِ خیلی ریختت خوشکله کچلم می شی...»
بدون اینکه نگاهم کنه دستاشو از دستم کشید بیرون... نگاهش کردم... عین بچه ها که قهر می کنن. خنده ام گرفته بود... با همون خنده گفتم:_«دادا میوه نمی خوری؟!»
نگاهم نمی کرد اما بی حوصله بود... زیر لب گفت:_«برو بیرون»
مات نگاهش کردم... باز گفت!!! باز گفت برو... این نمی فهمید داره با این حرفاش دلمو می سوزونه... نمی فهمید یا خودشو به خریت می زد؟! سعی کردم خودمو نبازم.
_«باشه میوه اتو بخور میرم...»
_«نمی خوام... پاشو برو...»
نخیر این بشر کلا زده بود تو فاز ناز کردن... میوه ها رو همشو پوست کنده بودم. یه دونه پرتقال بود که به شکل گل توبشقاب چیدم و یه سیب که به شکل گل قاچ کرده بودم و یه کیوی که حلقه حلقه ای بریدم. بشقاب رو گرفتم جلوش تا ببینه.

romangram.com | @romangram_com