#پرستار_من_پارت_163

لبامو روی هم فشار دادم تا نذارم اشکای مزاحم بجوشن... سرمو چرخوندم و تا برسیم به منظره های بیرون خیره شدم... صدای شجریان توی ماشین پخش بود... غصه ام گرفت... چه دلی داشتن این دوتا کیانی ها... آدم دلش پر غم هست... دیگه اینا رو گوش کنه باید بره بمیره!!!
جلوی در کمپ جا واسه پارک ماشین نبود. چون وقت ملاقات بود خیلی شلوغ شده بود. آقای کیانی رفت ماشینو یه جا پارک کنه. من و لیلا خانمم پیاده شدیم و راه افتادیم به سمت در... تا رسیدیم به در... از تصویری که دیدم فوری کنار کشیدم... خانم کیانی رو کشیدم پشت دیوار و نفس نفس زنون بازم تو حیاط رو دید زدم...
_«چی شد یگانه؟!»
_«شهاب بیرونه»
_«چی؟!»
_«نباید الان بریم داخل... اگه بریم می بینتتون... همه چیز خراب می شه...»
_«پس من چیکار کنم؟! اگه تا آخر ساعت ملاقات بیرون باشه!»
_«خب از همین جا ببینش قربونت برم... بیا... بیا نزدیک تا بهت نشون بدم فقط سرتو خیلی نبر داخل...»
گذاشتم یواشکی سرشو نزدیک میله ها کنه و داخل رو ببینه...
_«ببین اوناهاش... تو اون جمع چند نفره داره ورزش می کنه... نفر چهارمی رو از راست بشمار...»
لیلا خانم با شوق و کنجکاوی نگاه می کرد... بعد چند ثانیه چهره اش باز شد و لبخند زد.
_«آره... وای آره یگانه خودشه... دیدمش... الهی بمیرم برا بچه ام... چقدر ضعیف شده... یگانه این چه ریختیه پیدا کرده؟! مگه بهش نمی رسن؟!»
بازم شروع کرد به گریه کردن... همون موقع آقای کیانی هم رسید...
_«چی شده؟! لیلا خانم باز آبغوره گرفتی؟ بس کن تو رو خدا...»
لیلا خانم فقط اشک می ریخت.... من با صبوری لبخند زدم و رو به آقای کیانی گفتم:_«بذارین خودشو خالی کنه... شهاب بیرون داره ورزش می کنه... نمی شه بریم داخل... از همین جا دیدش... لیلا جون اون به خاطر از دست دادن موادای اعتیاد آور تو بدنش ضعیف شده... چون بدنش به اونا وابستگی داشته و حالا بهش نمی رسه یه کم، کم توان شده اما کم کم که بدنش با ورزش وغذاهای مقوی تقویت بشه، حالش جا میاد و دیگه جای نگرانی نیست.»
_«چرا الان ورزش می کنن؟ وقت قحط بود؟؟؟ الان که ملاقاته...»

romangram.com | @romangram_com