#پرستار_من_پارت_162
لیلا خانم با تعجب نگام کرد... اشکاش جوشید.
_«تو رو خدا راست می گی یگانه؟! می بریم؟!»
_«آره که می برمت... هم شما... هم باباش... فقط دزدکی... من رو هم امروز قبول نکرد شما که...»
دیگه حرفمو ادامه ندامه ندادم... لیلا خانم اشکاشو پس زد و با لبخند گونمو ب*و*سید.
_«خدا تو رو از ما نگیره...»
خندیدم.
_«چاکریم»
ولی تو دلم گفتم:_«نه چاکر پسرتونم!!! وایــــــــی دلم براش تنگ شد... شهاب تو چیکار کردی با این دل من؟! خدایا... امروز پسم زد ولی من یه ساعت نگذشته دلم براش پر می زنه!»
سرمو تکون دادم و راه اتاقمو پیش گرفتم... صدای پیامک گوشیم اومد... صدف بود نوشته بود:_«ای مردشور خودت و اون گوشی چلغوزت که هیچ وقت برنمی داری... کافی شاپو یادت نره... یگانه به خدا نیومدی خودم داغ شهاب جونت رو به دلت می ذارم... اگه ندیدی برم یه دونه آمپول هوا خالی کنم تو رگش... صبر کن!»
جوابشو نوشتم:_«خفه شو... بی شعور این چه طرز حرف زدنه؟! سلامت کو بی تربیت؟! عشقم کشید میام... نکشیدم نمیام...»
دو دقیقه بعد جواب داد:_«بله عشق شما که می کشه... بد جورم... منتها خودت مواظب باش از عشق اون تلف نشی...»
دلم می خواست این صدف و آرزو رو بکوبم... ببین این آرزو چه دهن لقی بودا... همه چی رو گذاشته بود کف دست صدف... حالا خوبه خودم کم و بیش بهشون می گفتم وگرنه چی پشت سرم بارم می کردن!! دیگه جواب صدف رو ندادم... لباسامو کندم و خودمو پرت کردم رو تخت... خسته بودم... چشامو رو هم فشار دادم و رفتارای شهاب از جلوم کنار نمی رفت..
*****
فردای اون روز تا بیاد عصر بشه و نزدیک ساعت ملاقات شهاب، لیلا خانم آروم نگرفت... یه ریز اسم شهاب و قربون صدقش تو دهنش بود... همش دعاش می کرد و سر نمازاش انقدر اشک می ریخت که دلم کباب می شد. عباس آقا دلداریش می داد ولی اون آروم وقرار نداشت. درکش می کردم من که یه دخترغریبه بودم واسه پسرش جون می دادم اون که دیگه جای خود داشت... یه مادر با یه بچه... تنها فرزندش... اونم یه پسر جوون... حق داشت... واقعا حق داشت که خودکشی کنه واسش!
ساعت پنج، هر سه سوار ماشین بودیم و به سمت کمپ می رفتیم... دل تو دلم نبود... لیلا خانم هم که با اون حالش اضطرابمو ده برابر کرد... این دفعه اگه شهاب بازم سرم داد و فریاد کنه چی؟! می دونم داد می زنه و مطمئنم بازم می گه:_«برو...»
بازم التماس می کنه:_«یگانه برو... برو...»
romangram.com | @romangram_com