#پرستار_من_پارت_161

در قوطی کنسرو رو بستم و بلند شدم تا بزارمش توی یخچال که دوباره دستمو گرفت و گفت:_«حالا برو... باشه؟»
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:_«باشه می رم... خودت خواستی بمونم... وگرنه من خواستم برم...»
دستمو بی هیچ حرفی ول کرد و دراز کشید... پتو هم روی صورتش کشید... دلم بیشتر از قبل گرفت... شهاب نمی خواست منو ببینه و این چقدر برام سخت بود... کمپوت رو توی یخچال گذاشتم و از اون جا زدم بیرون... به سمت ماشین رفتم که آقای کیانی گفت:_«حالش خوب بود؟»
سری تکون دادم و گفتم:_«نمی دونم... حتی امون نداد حالشو بپرسم... همش گفت برو...»
سوار ماشین شدیم و پرسیدم:_«شما دیدینش؟»
_«آره... از لای در... چند لحظه دیدمش و بعد اومدم بیرون... یگانه؟»
_«بله؟»
_«درکش کن... اون نمی خواد ما درد کشیدنش رو ببینیم... مغروره و البته لجباز...»
به زور لبخندی زدم و گفتم:_«مهم نیست...»
اما مهم بود... خیلی مهم بود...
تا برسیم خونه هر دو تامون ساکت بودیم... انگار دوتایی به یه چیز فکر می کردیم.
شهاب!
تصمیم داشتم به لیلا خانم بگم که اونم دفعه ی بعد بیاد شهاب رو دزدکی ببینه. حالا که دیدم چیزی نمی شه و نمی فهمه چه بهتر که پدر و مادرش با دیدنش حالشون جا بیاد. وقتی رسیدیم دم خونه هنوز دستمو از رو زنگ برنداشته بودم که لیلا خانم خودش با عجله درو برامون باز کرد... با دیدن ما فوری گفت:_«حالش خوب بود؟!»
من و آقای کیانی یه نگاهی بهم کردیم... بعدم می خندیدیم... لیلا خانم حرصی گفت:_«دِ حرف بزنین... جون به لب شدم...»
آقای کیانی با لبخندی که هنوز رو لبش بود گفت:_«خانوم من... شما مهلت بده ما پامونو از این در بذاریم تو... بعد سوال پیچمون کن...»
خانم کیانی که انگار تازه متوجه شده بود جلوی ورود ما رو گرفته لب به دندون گرفت و نارحت از جلوی در کنار رفت... بعد عباس آقا من پریدم داخل و دستامو دور گردن لیلا خانم حلقه کردم و گفتم:_«الهی من قربون دل مهربونت... می دونم الان تو دلت غوغاییه... دل نگرون نباشیا... خودم فردا می برمت ببینش... خوبه ؟!»

romangram.com | @romangram_com