#پرستار_من_پارت_160

_«برو یگانه... اینقدر عذابم نده...»
_«آخه من چرا عذابت می دم؟ با این جا بودنم؟»
_«آره... نمی خوام این جا باشی... برو لعنتی... برو...»
نتونستم بیشتر از این تحمل کنم... تحقیر شدن هم حدی داشت...
_«باشه... می رم... می رم...»
قوطی کمپوت رو، روی میزش گذاشتم و گفتم:_«خداحافظ... می رم که زجر نکشی...»
به سمت در که رفتم صدای ضعیف رو شنیدم که گفت:_«یگانه؟»
با تموم ناامیدی به سمتش برگشتم... به خودم گفتم:_«حتما دوباره می خواد یه چیزی بارم کنه...»
شهاب گفت:_«یگانه می شه حالا که تا این جا اومدی این کمپوت رو بهم بدی بخورم؟ خیلی گرسنه ام...»
با بهت بهش نگاه کردم... این چی می گه؟؟؟؟ یکی بیاد برای من ترجمه کنه... خود در گیری داره آیا؟ مریضه؟ خله؟ چله؟؟؟ بابا این چیه؟؟؟
تند تند جواب دادم:_«خب معلومه که مریضه... اونم از نوع حادش... خل که فکر کنم باشه... در رابطه با سوال آخرم احتمال می دم آدم باشه...»
بعد رو بهش گفتم:_«بعد از این همه تحقیر...»
دستی به موهاش و صورتش کشید و با کلافگی گفت:_«باشه... برو...»
دلم براش سوخت... با این که تحقیرم کرده بود. با این که حتی توی بدترین شرایط غرورش پابرجا بود... با وجود همه چیز... با همه ی این چیزا دلم نیومد گرسنه بمونه... از طرفی هم روح خبیثم می گفت:_«مگه خودش دست نداره که تو بهش کمپوت بدی؟»
"برو بابایی" به روح خبیثم گفتم و رفتم روی صندلی نشستم... سعی کردم تا حد امکان بهش نگاه نکنم... اما مگه می شد؟ قیافش از روز اولی که دیده بودمش وحشتناک تر بود... از همیشه بدتر... ریش بلند و موهای بلند و پریشون... چشمایی که به سختی باز بودن و لباس هایی که مخصوص همین جا بود... دستای کبودش... زیر چشماش گود شده بود... لباش کبود و تیره بودن... رنگ صورتش به زردی می زد... چشمامو ازش گرفتم اما اون همچنان بهم خیره بود... با دستایی که با تمام توانم سعی می کردم نلرزن بهش کمپوت دادم... مثل همون باری که بهش غذا دادم بود با این تفاوت که اون موقع هنوز به این عشق یه طرفه شک داشتم... هه... عشق یه طرفه... برای خودم چه چیزایی می گم... دستمو توی دستش گرفت... دستش سردِ سرد بود...
با کنجکاوی نگاهش کردم که گفت:_«بسه دیگه... نمی تونم...»

romangram.com | @romangram_com