#پرستار_من_پارت_159

لبخندی زدم و گفتم:_«شما بیاین... من حواسم هست که نَبینَتِتون...»
دودل بود که بیاد... بیچاره می ترسید با دیدنش حال شهاب بد بشه... دلم براشون می سوخت که این طوری از دیدن فرزندشون محروم بودن... باهم رفتیم بالا... دمِ در اتاق بودیم که گفت:_«تو برو داخل من از همین لای در نگاهش می کنم... بعد می رم توی حیاط منتظرت...»
_«اما...»
_«برو عزیزم... تو که مقصر نیستی... خودمون مقصریم... شهاب حق داره نخواد ما رو ببینه...»
با ناراحتی رفتم داخل... شهاب پشتش به من بود، با شنیدن صدای در بدون این که برگرده گفت:_«سهند گرسنه ام...»
منم بی هیچ حرفی به سمت یخچال کوچولوئه توی اتاق رفتم و یه کمپوت آناناس در آوردم... رفتم جلوش روی صندلی نشستم که بهت زده با اون چشمایی که به زور باز مونده بودن بهم نگاه کرد... چند ثانبه با بهت... بعدش با عصبانیت...
_«تو این جا چه غلطی می کنی؟»
تعجب کرده بودم که چطور با اون حالش داد زد... آروم گفتم:_«آروم باش شهاب... اومدم ملاقاتت... من هنوز پرسـ...»
_«ساکت... نمی خوام چیزی بشنوم... مگه نگفتم نیا؟ مگه به اون سهند عوضی نگفتم نذاره بیای؟ دِ لامصب شاید نمی خوام ببینمت که اینو گفتم...»
با بغض گفتم:_«شهاب من...»
_«تو چی؟ دِ می گم برو بیرون... برو دیگه... برو لامصب... برو...»
_«شهاب...»
_«برو یگانه... برو عذابم نده... برو...»
لحنش از حالت عصبانی به ملتمس تبدیل شده بود...
با لحن آروم گفتم:_«شهاب بیا اینو بخور...»
صداش کمتر شد.

romangram.com | @romangram_com