#پرستار_من_پارت_158

شیوا جیغ می زد... منم می خندیدم... قرار شد سهند رو راضی کنه که تا دو روز دیگه من به جاش برم ملاقات... البته می تونستیم همه بریم ولی اونا منو درک می کردن و خواستن ما تنها باشیم... انگار از دل بدبخت من خبر داشتن! به علاوه شهاب از اون شخصیتا بود که دوست نداشت زجر کشیدنشو کسی ببینه... علی الخصوص من که خوب تو این چند وقته فهمیده بودم زجر کشیدناشو خیلی ازم پنهان کرده... اینم ازغرور بی جاش بود... شایدم... شایدم ازمهربونی بی جاش!
*****
تا ساعت پنج بشه یه ریز تو اتاقم قدم زدم... لیلا خانم چند بار بهم سر زده بود... هی می گفت:_«بسه دختر... چقدر تلق تلق می کنی سرت درد نگرفت؟ دو دقیقه بشین...»
_«یگانه مگه می خوای بری دیدن رییس جمهور انقدر اضطراب داری؟! والله اگه اون هیچی حالیش باشه...»
_«به خدا رفتی اونجا هرچی میوه بهت دادمش بدی بخوره ها... بچم حتما ضعیف شده...»
_«بیا برو کیانی بیرون منتظر توئه... گفت می رسونتت...»
برای بیستمین بار تو اون یه ساعت ساعتمو دید زدم... هنوز تا شیش یه ساعت مونده بود... تا هفت که ملاقات بود می رسیدیم... خدا خیر بده به این دکتر شهاب... آخه اینم کمپ بود پیدا کرده بود؟! پنج، شش کیلومتر از تهران بیرون تر بود!
از لیلا خانم سرسری خداحافظی کردم و کولم رو انداختم رو کولم... اوووووووف چقدر سنگینه! انگار وزنه های رضازاده رو انداختم رو کولم! تا دم در لیلا خانم در گوشم حرف زد و توصیه کرد... آخرشم زور زوری درو باز کردم و پریدم بیرون نذاشتم دیگه بیشتر مخمو بخوره... با عباس آقا یا همون آقای کیانیِ خودمون سلام احوال پرسی کردم و سوار ماشین شاسی بلندش شدم... حرکت کرد و من، تو سکوت به جاده خیره شده بودم... داشتیم خیابون ولی عصر رو رد می کردیم که گفت:_«یگانه جون...»
نگاهش کردم... یهو دلم ریخت... خدایا چقدر شهاب شبیه باباشه!!! انگار از روی باباش زیراکس گرفته بودنش! چشمای درشتشون، ابروهای کشیده و مشکی... لبهای خوش فرمی که تو صورتاشون جا خوش کرده بود عین هم بود... منتها شهاب یه چیز رو ازمادرش به ارث برده بود اونم دماغ کوچولوش بود... نه متوسط بهتره... خیلی هم کوچیک نبود... ولی آقای کیانی دماغش گوشتی بود... پوست شهابم که به خاطر هرویین یه کم سیاه سبزه می زد ولی مطمئنم اگه عملی نبود عین برف سفید بود! معمولا پسرا بیشتر ژنهاشونو حالا چه از بیماری چه از قیافه و صفات از مادرشون به ارث می برن و کپی ماماناشون می شن ولی تو بعضی موارد می شد استثنا بگی که ژن رو از پدر دریافت می کنن و بیشتر دختران که ژن رو از پدر می گیرن... شهابم از همون استثناها بود... اصلا شهاب همه جا استثنا بود!
صدای آقای کیانی نذاشت بیشتر به زیست شناسی فکر کنم:_«می گم نمی شه الان که من همراهت میام... یه توکِ پا بیام ببینمش... اون که نمی فهمه...»
_«والله چی بگم... اون الان وضعیتش خوب نیست... یه وقت اگه دیدتون ممکنه چیزی بشه که بازم یه عمر پشیمونی بیاره... می شناسیدش که... اون لج کنه از جونشم می گذره...»
سرشو تکون داد و گفت:_«می دونم ولی... یه جوری میام اصلا نفهمه به جون خودش قلبم داره در میاد از نگرانی...»
نگاهمو به چشماش دوختم... الهـــــــــی من بمیرم واست... اشک چشماشو پنهون کرد... دلم تا ته تهش سوخت... اون لیلا خانمو با یه بدبختی راضی کرده بودم حالا موقع دیدنش نیست... اینم از یه طرف... اینا گ*ن*ا*ه کاربودن؟! شهاب؟! نفس؟! کی این وسط تقصیر کار بود که باعث این همه بدبختی شد! با صدای شوق داری جوری که از اون وضع بکشمش بیرون گفتم:_«اصلا چطوره من برم سرگرمش کنم شما از گوشه کنار دیدش بزنین هان؟؟؟»
دستمو گرفت و لبخند آرامش بخشی زد... داغ بود... وای... بغضمو قورت دادم، یاد دستای داغ شهاب افتادم وقتی تو بغلش فشارم می داد... وقتی لبای داغشو رو لبام فشار می داد... وقتی... بس کن یگانه... خجالت بکش... از خدا بترس... انقدر این صحنه رو برای خودت یادآوری نکن بی شعور... ازخدا بترس... ازقهرش... لبمو دندون گرفتم و به روبروم خیره شدم... خدا آخر و عاقبت این خاطرخواهی رو به خیر کنه!
_«بیاین دیگه...»
آقای کیانی گفت:_«می ترسم حالش بد بشه دخترم...»

romangram.com | @romangram_com