#پرستار_من_پارت_157

_«وای شهاب داره ترک می کنه تو می خوای منو عملی کنی؟!»
_«خوشمزه... به سهند بگو برات اسفند دود کنه...»
_«چاکریم... جدا از شوخی کارت در مورد شهابه... درست نمی گم؟!»
_«اوهوم... می خوام با سهند حرف بزنی دیگه نره کمپ...»
_«چیـــــــــــــی؟؟؟ نره کمپ؟! پس اون عشق بیچارت بپوسه اونجا؟!»
ازکلمه ی "عشق" که گفت... تا بنا گوش سرخ شدم... همه ی تهران خبر دارن من شهابو می خوام!!! به زور گفتم:_«خودم می رم..»
_«یعنی خودت می خوای هر روز و هر روز بهش برسی؟ خودت لباساشو عوض می کنی؟ خودت زیر بغلشو می گیری می بری بیرون؟ خودت داد زدناشو می بینی؟ خودت بهش غذا می دی؟!»
پریدم وسط حرفش و گفتم:_«وایـــــــی... شیوا جان مخمو تیلیت کردی عزیزم... زبون به دهن بگیر یه لحظه...»
_«خدا مرگم بده.. ببخشید»
شیوا ساکت شد... گفتم:_«فقط یکی دو روز من به جای سهند برم بعدش دوباره سهند خودش بره... نمی خوام شهاب فکر کنه رفتم و پشت سرم هم نگاه نکردم...»
_«ولی شهاب خودش به سهند گفته اگه تو اومدی نذاره تو بیایی ببینیش...»
بغض دوید تو گلوم... نامرد... من برای دیدنش پرپر می زدم اونوقت اون... گفتم:_«می دونم... اون حالش خوب نبوده این حرفا رو زده الان تقریبا دیگه مواد از بدنش خارج شده فقط دارن بدنشو تقویت می کنن...»
_«تو اینا رو از کجا می دونی؟!»
_«اطلاعات نامزد عزیز دردونه ی شماست...»
_«ووووووویــــــــی شیوا فداش بشه... یگانه خیـــــــــــــــلی خوشحالم تو چند روز می ری پیش شهاب می دونی چرا؟!»
_«بـــــله... آقاتون میاد پیش شما دیگه یه حالی ام شما می برین!!! برو به جون من دعا کن...»

romangram.com | @romangram_com