#پرستار_من_پارت_156
_«ببین یگانه جون... قطع کن دارم سالاد درست می کنم ده دقیقه دیگه بهت می زنگم اُکی؟!»
_«باشه شیوا جون... پس منتظرتم...»
_«مرسی شرمنده تو رو خدا...»
_«دشمنت شرمنده... فعلا...»
_«بای عزیزم»
تماس رو قطع کردم و نفسمو فوت کردم... داشتم له له می زدم که شیوا زود زنگ بزنه... کاش ده دقیقه زود بگذره... رو ساعت نگاه کردم... تیک تاک... تیک تاک...
فکر می کردم پنج دقیقه بگذره زنگ می زنه ولی... نخیـــــــــــــــر... حالا ایندفعه که ما عجله داشتیم این زنگ نمی زد... خودمم که دیگه خیلی زشت می شد اگه می زنگیدم! انقدر نشستم تا ربع ساعت بعد گوشیم زنگ زد... خوبه من گفتم کارش دارما...
_«الو... شیوا»
_«وای چرا انقد عصبانی؟! به جون یگانه مامانم گرفته بودم به کار ول نمی کرد...»
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:_«عیب نداره کاشتیمون... دیگه گذشت...»
_«شرمنده...»
_«اِ بسه تو هم... ببین من یه کاری باهات دارم...»
_«مهمه؟!»
_«چه جورم»
_«می شنوم»
_«عملیه»
romangram.com | @romangram_com