#پرستار_من_پارت_155

_«اوهوم... اگه دوست داری بگم پسرشو بیاره ببینی... شاید این بهتر از همکلاسیت باشه... ما اینارو خیلی ساله می شناسیم خانواده دارن... شاید خوشت اومد هوم؟»
دلم می خواست خودم و لیلا خانوم رو یه دل سیر بکوبم... مگه این نبود که می گفت:_«شهابم خوشبختت می کنه؟!»
دودقیقه نگذشت آلزایمرگرفت! خوبه حرفامو شنیده ها!!! ما یه غلطی کردیم گفتیم خواستگار داریم این چرا گرفت تا ته و رفت؟! به شرطی تا فردا شب بفرستتم خونه بخت... شهاب مهابم هوتوتو!!!
_«یگانه حواست هست من چی می گم؟!»
_«بله؟! بله بله هست»
_«اگه راست می گی داشتم چی می گفتم؟!»
حالا خر بیارعدس و نخود بار کن! درمونده نگاهش کردم با خنده سر تکون داد و بلند شد... همون طور که می رفت سمت آشپزخونه گفت:_«نمی خواد جواب بدی... همون یه ساعت پیش فهمیدم جوابت چیه؟ جاش خالیه... اگه می فهمید پسر همسایمون خواستگارته به نظرت چیکار می کرد؟!»
منظورشو نمی فهمیدم کیو می گفت؟! گفتم:_«منظورتون کیه؟!»
صداش از تو آشپزخونه اومد... داشت با ظرفا صرو صدا راه می انداخت ولی شنیدم گفت:_«اون یکی یه دونمو می گم دیگه... اگه شهاب می فهمید دودمان پسره رو به باد می داد...»
لبمو گاز گرفتم... دلم غنج رفت... کاش اینجوری بود... چه خیال خوشی داشت این خانم کیانی هم !
******
_«الو شیوا جان... سلام»
_«جونم یگانه؟ سلام عزیزم خوبی؟!»
_«مرسی توخوبی... آقا سهند چطورن؟!»
_«ما هم خوبیم... ممنون... آخ آخ...»
_«چی شد؟!»

romangram.com | @romangram_com