#پرستار_من_پارت_154

_«یگانه... راست می گی؟!»
_«دروغم چیه؟!»
_«چرا حالا می گی؟!»
_«آخه... آخه می دونین چیه؟ فکر کردم من همین جوری هم به شما زحمت دادم. اگه خواستگار و اینام از در خونتون بیاد دیگه...»
لیلا خانم پرید وسط حرفم و گفت:_«یعنی چی؟! این فکرا چیه تو می کنی؟! مگه تو الان دور از جونت با نفس من فرقی ام می کنی؟! مگه وقتی تو رو فرستادم پیش شهاب گفتم وای براش زحمته!؟»
_«خب... خب این فرق می کنه.. شما مجبور بودین...»
_«بقیه اش رو بگو...»
_«بقیه اش؟! هان... هیچی دیگه یه مدت ول کرد ولی الان باز گیر داده بهم ازم آدرس می خواد البته من ندادما ولی اون دست بردار نیست!»
خودمم از دروغام داشتم سه تا سه تا شاخ درمی آوردم! لیلا خانم با قیافه ی متفکری گفت:_«خیلی خب... برو آدرس اینجا رو بهش بده... منتها کیانی رو می فرستم تحقیق... تو خواستگارای بهتری هم داری... همشونو با هم می سنجیم ایشالله که خوش بخت شی...»
تو دلم ذوق کردم... البته نه برا خواستگار. ایـــــــــــــــی نه بابا واسه اینکه تیرم به هدف خورده بود و داشت می گفت... من منتظر نگاش کردم جوری که نشون بدم دوست دارم بقیه حرفشو بشنوم... اونم ادامه داد:_«همین خانم عباسی، همسایه دیوار به دیوارمون، یه پسر داره مثل دسته ی گل... هم کارش خوبه هم درس خونده وکارکشته است... پسر سنگین و عاقلیه... مامانش اون اولا که اینجا زندگی می کردی دیده بودت تا همین دوهفته پیش زنگ می زد و منم گفتم باید با خودش در میون بذارم... گفتم یه ماه دیگه بازم زنگ بزنین جواب خودشو می گم...»
_«وای... خب تا یه ماه دیگه می رن یه بهتر از منو واسه پسرش تورمی کنن!»
پیش خودم گفتم:_«خاک توسرت یگانه... الان مامانه فکر می کنه چقدر تو هولی!!!»
لیلا خانم گفت:_«نه بابا انگار چشم مادره بدجور رو توئه... بی چون و چرا قبول کرد و تازه گفت منتظرم خبرم کنین... منم خواستم تو از اون خونه لعنتی خلاص بشی بعد همه چی رو بهت بگم...»
تو دلم یکی گفت:_«اون خونه لعنتی رو با دنیا دنیا عوض نمی کنم!»
_«نظرت چیه؟!»
سرمو بالا کردم:_«نظرم؟!»

romangram.com | @romangram_com