#پرستار_من_پارت_153

_«جونم...»
_«چیزه... می گم اون... اون چیزایی که گفتین...»
لیلا خانم نامفهوم نگام می کرد... حتما پیش خودش می گفت حالا باید یکی بیاد این دختره رو ببره دیوونه خونه!
_«یگانه»
_«بله»
_«درست حرف بزن بفهمم چی می گی!»
_«چشم... خب می دونین چیه ؟!»
_«چیه؟!»
بهتر دیدم از راه مهدی از زیر زبونش بکشم... پس گفتم:_«قبلا... یعنی همون اوایل که دانشگاه می رفتم...»
_«خب»
_«یه... یه پسره بود...»
آب دهنمو قورت دادم و سرم رو تا آخرین حد پایین انداختم و گفتم:_«خیلی آویزم می شد...»
_«اِوا...»
_«نه... نه یعنی منظورم اینه که هی بهم گیر می داد و بی دلیل می خواست باهام حرف بزنه...»
_«آها... خب..»
_«هیچی دیگه چند ماه که رفتم دانشگاه... ازم خواستگاری کرد!»

romangram.com | @romangram_com