#پرستار_من_پارت_152
بعد رو به سهند گفت:_«باید اتاق رو خالی کنیم... اگه می شه بفرمایید بیرون...»
سهند برگشت و تازه تونستم صورتشو ببینم... با قیافه ی غمگینی به دکتر گفت:_«باشه...»
از پشت در رفتم اونورتر و بی اختیار روی صندلی نشستم... سهند اومد بیرون و با دیدن من اول تعجب کرد و بعد عصبانی گفت:_«این جا چه کار می کنی؟»
به آرومی گفتم:_«واضح نیست؟»
_«نخیر نیست... مگه نگفتم نیا؟ هان؟ چرا اومدی؟»
کمی مکث کرد و این بار با عصبانیت بیشتر گفت:_«همه ی اون صحنه ها رو دیدی آره؟ دیدی درد کشیدنش رو؟ حالا راحت شدی؟»
با بغض سنگین توی صدام و عصبانیت از این که گفت "حالا راحت شدی" از جام بلند شدم و گفتم:_«چرا فکر کردی با زجر کشیدنش من راحت می شم؟»
_«سوال منو با سوال جواب نده؟»
_«من خودم تشخیص می دم که چی بگم و کِی بگم...»
بعد هم راهمو کشیدم و از اون فضای خفقان آور اومدم بیرون... بغض داشتم... اما اشک... دریغ از یه قطره... دریغ...
بدون اینکه دیگه صبر کنم زدم تو خیابون... تحمل بیشتر از این نداشتم... می دونستم دلتنگشم ولی... خب می دونم بازم میام... من شهابو نبینم می میرم! دلم گرفت... آخه مگه چقدر تحمل داره؟! چقدر زجر بکشه؟! اگه لیلا خانم بفهمه؟! هیچی بهش نمی گم... نه به اون و نه به شوهرش... ازغصه دق می کنن... فقط باید موقعی که خوب خوب شد ببرمشون شهاب رو دزدکی خودش ببینن که خیالشون راحت شه... این بهترین کار بود...
*****
از اتاق بیرون رفتم و دست وصورتمو شستم... لیلا خانم با یه ظرف پر میوه های خوشگل خوشگل وارد سالن شد... بادیدن صورت خیس من گفت:_«بازم جایی می ری؟!»
چشمام گشاد شد... گفتم:_«نه بابا دارم می میرم ازخستگی... کجا برم؟!»
ظرف میوه رو گذاشت رو میز و یه کارد میوه خوری از تو جا کاردی برداشت و تو بشقاب رو میز گذاشت و گفت:_«بیا یه چیز بخور ضعف نکنی.»
پریدم رو مبل... از تو میوها گشتم و یه دونه پرتقال خوشگل تامسونش جدا کردم... همون جور که پوست می کندم گفتم:_«لیلا جون...»
romangram.com | @romangram_com