#پرستار_من_پارت_151

بعد هم خسته نباشیدی گفتم و از دانشگاه زدم بیرون... توی محوطه ی بیرون صدف رو دیدم.
_«سلام چطوری؟»
_«سلام و کوفت کاری... هیچ معلوم هست کجایی؟»
خندیدم و گفتم:_«درگیر درسام بخدا... مشکلات زندگی و ...»
حرفم قطع کرد و گفت:_«بمیرم برات... شستن کهنه ی بچه و آروغ گرفتن و غذا پختن برای آقاتون و رسیدگی به مشق های بچه بزرگه و یاد دادن غذا پختن به دختر کوچیکه ی صغری خانوم و بافتن پلیور واسه بچه ها و...»
با خنده گفتم:_«زهر مار... داری آمار کارای خودتو بهم می گی؟»
با کیفش زد توی سرم و گفت:_«از الان بگم... جمعه همه ی بچه ها دعوتن کافی شاپ همیشگی... به مناسبت تموم شدن امتحانات...»
_«همه یعنی کیا؟»
_«یعنی همه... میای که خبرت؟»
_«خبرم که نه... ولی خودم...»
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و گفتم:_«آره میام... یه حال و هوای عوض کنیم بد نیست...»
_«پس می بینمت... من برم که امتحان دارم... فعلا...»
خداحافظی کردیم و منم رفتم سوار ماشین خوشگل شهاب شدم...
خواستم برم خونه اما فوری تصمیم دیگه ای گرفتم و برای عملی کردنش راهمو عوض کردم... به سر در اونجا نگاهی کردم... یاد اون روزی افتادم که شهاب رو آوردیم... وقتی دستمون توی دست هم بود... وقتی شهاب با دیدن شیوا رفت به گذشته هاش... وقتی حالش بد بود اما با همون حال بد نگرانم شد و آرومم کرد... وقتی روی صورتم دست کشید و وقتی که... وقتی که... مغزم قفل کرد... وقتی که خواستیم خداحافظی کنیم... لحظه ی خداحافظی... اون عمل شهاب... دوباره مثل دفعه های قبل از خودم خجالت کشیدم و تعجب کردم که هیچ عکس العملی نشون ندادم... وارد ساختمون که شدم از یکی از پرستار ها شماره ی اتاق شهاب رو پرسیدم... خودمو پشت دیوار راهرو قایم کردم و توی راهرو رو نگاه کردم... کسی نبود... با خیال راحت به سمت اتاقش رفتم...
اتاق "157"
از توی شیشه به داخل اتاق نگاه کردم... یه دفعه سرم تیر کشید... همون صحنه ای که اون روز دیدم... این دفعه به جای یه پرستار، یه دکتر و دو تا پرستار بالای سر شهاب بودن... سهند کمی اونورتر کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد... صدای نعره ی شهاب بلند شد... دکتر و پرستار ها جلوی دیدم رو گرفته بودن... زیر لب فحشی نثارشون کردم که شستشون خبردار شد و از جلوش اومدن کنار... دست و پاشو بسته بودن... دستاش کبود شده بود... رنگ صورتش مثل گچ دیوار بود... دلم براش کباب شد... احساس ضعفم بیشتر شد و سرم بیشتر تیر کشید... این شهاب بود که این جوری زیر دست دکتر بود و نعره می زد... این شهاب بود که چشماش از زور درد باز نمی شد... صدای دکتر اومد که رو به پرستار گفت:_«تموم شد...»

romangram.com | @romangram_com