#پرستار_من_پارت_150
_«با ماشین شهاب می ری دیگه؟»
سرمو انداختم پایین و گفتم:_«آره... خودش اجازه داده... اشکالی نداره که از نظر شما...»
دستشو روی کمرم گذاشت و با اخم گفت:_«این چه حرفیه؟ مگه می خوای چه کار کنی که این حرفو می زنی؟»
چیزی نگفتم که گفت:_«برای ناهار که خونه ای آره؟»
_«آره... میام...»
_«برو عزیزم خدا به همراهت... مراقب خودت باش...»
لبخندی زدم و گفتم:_«خداحافظ...»
با عجله ماشین رو از پارکینگ در آوردم و برای اولین بار با سرعت زیادی به سمت دانشگاه رفتم... آخه یه مقدار دیرم شده بود...
*****
خوشبختانه این امتحانم رو عالی دادم... معلومه دیگه هر خری هم به غیر از تو بود با این همه خوندن خوب می داد... بعد ازاین فکر لبمو گاز گرفتم و گفتم:_«درست حرف بزن یگانه... بلانسبت خر...»
توی راهرو استادمون رو دیدم و ایستادم بهش سلام کردم که گفت:_«راستی می دونی نمایشگاه عقب افتاده؟»
با تعجب گفتم:_«کدوم نمایشگاه؟»
_«حواست کجاست دختر؟ اثر هنری که کشیدی رو می گم... قراره نمایشگاه بعد از تعطیلات نوروز برگزار بشه...»
آهی کشیدم و گفتم:_«حیف... آخه چرا اینقدر دیر؟»
_«والا ما هم خبر نداریم... این طور گفتن...»
_«باشه... ممنون از اطلاعتون...»
romangram.com | @romangram_com