#پرستار_من_پارت_149

_«گمشو بابا بی جنبه... کاری نداری خرجم زیاد شد... چقدر وراجی تو!!!»
_«خفه شو لطفا... خبرات هم تو سرت بخوره... برو بمیر.»
_«علیرضــــــــــا ببین چی می گه؟»
خندیدم و بدون خداحافظی قطع کردم... فکر کردم چه باحال!!! یهویی خواستگار برام پیدا شده اونم چند تا چند تا!!! یادم باشه از لیلا خانم بپرسم...
******
امروز بعد از دو روز خر زدن برای امتحان، باید برم دانشگاه تا آخرین امتحانم رو بدم و خلاص بشم... بعدش هم باید برای ادا کردن نذرم برم... وای خدای من... مشهد... امام رضا... همون جا اون یکی نذرمو ادا می کنم...
توی این دو روز سهند زنگ نزده بود... باید امروز خودم یه خبری ازش بگیرم...
لباسامو پوشیدم و رفتم توی آشپرخونه تا از لیلا جون خدافظی کنم...
_«لیلا جون؟ کجایی؟»
صداش از توی هال اومد که گفت:_«اومدم...»
وقتی اومد و منو دید گفت:_«دانشگاه می ری دیگه؟»
_«اوهوم... فعلا... با اجازه...»
_«کجا؟ بیا اول یه چیزی بخور ضعف می کنی دختر...»
_«وای نه... دیرم شده... همون توی دانشگاه یه چیزی می خورم...»
با حالت مردد نگاهم کرد و گفت:_«حتما می خوری؟»
خندیدم و گفتم:_«آره عزیزم... می خورم...»

romangram.com | @romangram_com