#پرستار_من_پارت_148
_«زحمت نکش... ننه و بابا داره...»
_«لیاقت نداری...»
_«خوبی تو؟! شهاب خوبه؟! هنوز موفق به دیدار نشدی؟!»
صدای علیرضا رو شنیدم که گفت:_«لازم نکرده دیگه... همین که کشوندتش اونجا بسه!!! بره ببینتش که چی؟!»
ریز می خندیدم... ارغوان گفت:_«اوه اوه... باز غیرتش قلمبه شد... خب بابا... هنوزم پرستارشه نمی تونه بچه مردمو ول کنه به امون خدا... الو یگانه...»
_«بله...»
_«می شنوی چی می گه؟!»
_«کر که نیستم... بی خیال این ذاتا باید به ما گیر بده...»
دو تایی خندیدیم... ارغوان گفت:_«یه خبر...»
_«دست درد نکنه... همون یکی بس بود...»
_«نه به جون علیرضا این راستِ راسته!!!»
_«چی؟!»
_«مهدی باز گیر داد به علیرضا... شماره خونه کیانی ها رو به زور گرفت ازش... گفتم که گفته باشم...»
_«مهدی دیگه کیه؟!»
_«یگــــــــانه؟! همون خواستگار سمجت؟! دانشگاه؟! آویز شدنش یادت نیست؟!»
یه کم فکر کردم... تازه یادم اومد کی رو می گه... با حرص سر تکون دادم و گفتم:_«ولمون کن تو رو خدا... خواستگار کیلو چنده تو این موقعیت؟»
romangram.com | @romangram_com