#پرستار_من_پارت_147

_«خجالتم ندین دیگه... وظیفمه...»
_«من برم یه چای بیارم بخوریم... تو این هوا می چسبه...»
در جوابش یه لبخند زدم و اون رفت بیرون... موبایلم زنگ خورد... نگاهمو به شماره انداختم... ارغوان بود... جواب دادم:_«بنال؟!»
_«به به... این چه طرز حرف زدن با خانومِ منه؟!»
_«اِوا علیرضا؟؟؟ تویی؟ فکر کردم اون زنِ خل و چلته!»
_«دستت درد نکنه...»
خندیدم و گفتم:_«خب بابا نمی خواد دلخور بشی... کجاست حالا؟ چرا با گوشی اون زنگیدی؟!»
_«مال خودم شارژ نداشت... یگانه یه خبر خوب...»
_«چـــــــــــــــی؟؟؟ ای جونم عاشق خبر خوبم...»
_«نی نیم به دنیا اومد!!!»
_«هــــــــــــان؟؟؟ تو رو خدا؟! جون علیرضا راست می گی؟ !الهی عمه فداش بشه... اسمشو چی گذاشتین؟ من من می ذارم... اوووم بذار فکر کنم...»
صدای علیرضا نمی اومد... یه صدای خنده می شنیدم... گفتم:_«ولی هنوز موقع اش نبود که... این بچه اتم مثل خودت هوله!»
صدای خنده ی بلند دو نفر رو شنیدم... قهقهه می زدنا... حرصم گرفت... ببین چه جوری دسیت انداخته بودن من بدبختو...
_«ارغوان... ارغوان اونجایی... بمیری سر زا... ببند نیشتو...»
صدای ارغوانو از پشت تلفن شنیدم:_«سلام...»
_«مرض و سلام... دو ساعته سر کارم... منه بدبختو بگو دارم اسم انتخاب می کنم...»

romangram.com | @romangram_com