#پرستار_من_پارت_146

_«اینجا چهار سالشه...»
رفت صفحه ی بعد... یه دختر و یه پسر.
_«نفس و شهاب... اینجا نفس نه ساله بود و شهاب یازده ساله...»
تمام آلبوم رو نگاه کردیم... صفحه ی آخر یه عکس از شهاب بود... باورم نمی شد این شهابه... همون عکسی که بدون ریش و سبیل و کاملا ذهنی ازش کشیدم بود... ناخود آگاه از جام بلند شدم و رفتم نقاشی رو از لابلای برگه های توی کشو پیدا کردم و بی هیچ حرفی به لیلا جون نشون دادم، بعد از چند دقیقه با تعجب گفت:_«تو اینو کشیدی؟»
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که گفت:_«چطوری؟»
_«کاملا ذهنی...»
با لبخند گفت:_«هنرمندیا...»
خندیدم... لیلا خانم گفت:_«نکنه یه وقت بشینی هی فکر کنی به درسات نرسی ها... من مدیونم اگه تو به خاطر شهاب از درسات عقب بیفتی! نذار نفرین مادرت پشت سرم باشه.»
_«نه... من درسامو خوب پاس می کنم. نگران من نباشین تازه دیگه خیالم راحت شده که شهاب خوب می شه... انقدر دعا کردم و از خدا پاکیشو خواستم که مطمئنم دستمو رد نمی کنه...»
_«قربون عروس خوشگلم برم که انقدر دل پاکه...»
جــــــــــــــــــان؟؟؟ یهو داغ کردم... چی گفت این؟؟؟ حالا ما گفتیم دوسش داریم نه این که دیگه عروسمون کنه و تمام!!! تهِ تهِ تهِ دلم یه ذره... فقط یه ذره ها... قند و شکر آب می کردن... لیلا خانم بلند شد و اومد گونمو ب*و*سید و آروم گفت:_«خجالت نکش عزیزم... من این حرف رو زدم ولی به شوخی زدم... تو اختیار انتخاب داری... ایشالله هرکی قسمتته نصیبت بشه... اگه شهابِ من باشه با همه کارای ناخلفش می شنامش... بزرگش کردم... اون مغروره، کله شقه، مثل بچه ها می مونه ولی یه دل مهربون داره که پشت همه ی این صفت هاش پنهان کرده... آرزوی دومادیشو داشتم یگانه... اون خودشو غرق کرد تو مواد اما از عشقش بود... از وابستگیش به نفس... اون وقتی کسی رو بخواد تا آخر خط واسش جون می ده... مطمئنم می خوادت... اگه نمی خواستت تا حالا باهات کنار نمی اومد... اما تو... به هیچ وجه نمی خوام باز یه چیزی رو بهت تحمیل کنم... تو خواستگارای بهتری هم داری و می تونی همین حالا جواب بدی و خودم جهازتو می دم... به خدا واسه خوش بختیت هرکاری می کنم... تو شهابمو برگردوندی...»
بی توجه به حرفاش گوشام سوت می کشید... همینو کم داشتیم دیگه... خواستگار برامون بیاد!!! اونم من بی پدرو مادر! لبخند زورکی زدم و گفتم:_«هنوز که شهاب برنگشته... تازه اگه بدونین چه لجبازیه!! هروقت بهش می گم به مامان و بابات بگم بیان همچین نگام می کنه به خدا از ترس تا یه هفته زبون باز نمی کنم!»
لبخند تلخی زد و گفت:_«معلومه ازش حساب می بریا... نفسم عین تو بود. از شهاب می ترسید... نه این که وحشت داشته باشه ولی رو حرفش حرف نمی زد. اگه شهاب می گفت این لباسو نپوش با قهرمی رفت تو اتاقش و گریه زاری راه می انداخت... شهابم می رفت نازشو می کشید و انقدر سر به سرش می ذاشت که آخر نفس با جیغ و داد اونو از اتاقش می انداخت بیرون ولی رو حرفشم حرف نمی زد اینه که انقدر با هم صمیمی شدن...»
میون حرفاش مکث کرد و اشک چشمشو گرفت و با بغض گفت:_«چشمشون زدن به خدا... هر وقت از در یه خونه داخل می شدن همه چشما رو اون دوتا می موند... مثل دوتا شمشاد قد بلند و خوش بر و رو بودن...»
دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:_«شما باید ناراحتیاتونو فراموش کنین... ایشالله شهاب سالم برمی گرده آشتی می کنه و شما هم به آرزوتون می رسین...»
اشکاشو پاک کرد و با خنده گفت:_«خدا تو رو برامون نگه داره که زندگی رو برامون شیرین کردی...»

romangram.com | @romangram_com