#پرستار_من_پارت_145
از جا بلند شدم تا چادرم رو جمع کنم که صدایی گفت:_«اون قدر دلت پاکه که غیر ممکنه دعات مستجاب نشه...»
با بهت برگشتم... بهش نگاه کردم... برق اشک توی چشماش بود... یعنی حرفامو شنیده بود؟ شرمنده سرمو انداختم پایین که گفت:_«چرا شرمنده ای عزیز دلم؟»
سرمو بلند نکردم... بهم نزدیک تر شد و سرمو تو آغوش کشید:_«مدیونتم یگانه... خیلی... بمیرم برات که اینقدر زجر کشیدی...»
با بغض و زیر لب گفتم:_«من... من...»
_«می دونم خانومی... تو عاشق شدی... این که چیز بدی نیست...»
_«لیلا جون متاسفم... از این که بهم اعتماد کردی و من... من باعث ناامیدیت شدم متاسفم...»
سرمو بیشتر روی شونش فشار داد و گفت:_«بس کن این حرفارو... من متاسفم که تو این سن فرستادمت اون جا و این قدر زجرت دادم... چرا این کارو کردم؟؟ به خدا خودم هم جوابی براش ندارم... چطور تونستم زندگیتو نابود کنم؟ چطور...»
با هم روی تخت نشستیم که گفت:_«از همون لحظه ی اولی که دیدمت مهرت به دلم نشست... مثل اون خدا بیامرز توی صورتت جز مظلومیت هیچی نبود... جز پاکی هیچی نبود... مثل اون بودی... معصوم بودی... نگاهت عاری از هر ناپاکی بود... چهره ات پاک بود... پاکِ پاک... مثل برف... اون غمی که تو چشمات بود مثل همون غمی بود که شب آخر تو چشم نفسم دیدم... همون بود... نفسم که رفت تنها شدم... نفس که رفت شهابم با خودش برد... شهاب رو دیگه ندیدیم... به خاطر اشتباه خودمون دو تا بچمون رو از دست دادیم... از اون روز به بعد من و کیانی هم نابود شدیم... شده بودیم دو مرده ی متحرک... تا الان به عشق این که یه بار دیگه روی صورت مثل گلِ پسرم ب*و*سه بزنم زنده موندم... وقتی اون پیشنهاد رو بهت دادم کیانی کلی دعوام کرد... گفت حالا فکر می کنه برای همین این قدر بهش امکانات دادیم... گفت فکر می کنه می خوایم هزینه ی خورد و خوراکش رو در بیاره... گفت فکر بد می کنه... اما تو... اونقدر پاک بودی و ذهن پاکی داشتی که فکر بد به سراغت نمی اومد... با تواضع قبول کردی... چرا؟ چون به خانوم و آقای کیانی اعتماد داشتی... چون فکر نمی کردی با رفتن به اونجا روحت تخریب می شه... چون فکر نمی کردی تو سن نوزده سالگی این چیزا رو ببینی... و بدتر از همه... فکر نمی کردی تو این سن کم... عاشق بشی... عاشق شهاب...»
سرمو روی زانوش گذاشتم و گفتم:_«از همون روزی که دیدمتون... بوی مادرمو حس کردم... بوی مادری که پدرم با نامردی ازم گرفتش... از همون روز با وجود سن کمم فهمیدم غصه دارید... زیادم دارید... وقتی دیدم هیچ کس نمیاد به دیدنتون... نه بچه ای و نه چیزی... وقتی بعد از چند ماه از لا به لای حرفاتون شنیدم که یه پسر دارید... فهمیدم اون غم هیچی جز غم فرزند نیست... من بهش اعتماد کردم... رفتم خونه ی یه پسر جوونی که هیچ شناختی ازش نداشتم... تا اون غمو از چشماتون بگیرم... تا بتونم جبران کنم... تا بتونم جبران این که نذاشتید آواره بشم رو بکنم... تا همون طور که در حقم مادری کردید در حقتون فرزندی کنم... تا شادتون کنم...»
دست روی صورتش کشیدم و گفتم:_«این اشکا برای شهابه یا نفس؟
با تعجب گفت:_«مگه تو...»
سرمو زیر انداختم و گفتم:_«آره... می دونم... ببخشید فوضولی کردم... اما من قصدم این بود که به شهاب کمک کنم...»
نگاهی به دور اتاق انداخت و گفت:_«این جا اتاق نفس بود... اتاق نفسِ خونه... اتاق روح خونه که رفت و روح رو از زندگی هممون برد...»
بعد از جا بلند شد و گفت:_«می خوای عکساشو بهت نشون بدم؟»
همون چیزی بود که مدت ها آرزوشو داشتم... با لبخند گفتم:_«آره خیلی دوست دارم ببینمش...»
از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با یه آلبوم نه چندان قدیمی اومد و نشست روی تخت... آلبوم رو باز کرد... عکس یه دختر چهار پنج ساله بود...
romangram.com | @romangram_com