#پرستار_من_پارت_144
سعی کردم خودمو نبازم و گفتم:_«کی همچین حرفی زده؟»
سهند گفت:_«پنهونش نکن... اگه به عشقت ایمان و یقین داری پنهون کاری چه صیغه ایه؟ وقتی دوسش داری...»
با عصبانیت و کلافگی گفتم:_«سهند می شه قطع کنم؟ حالم خوب نیست... نمی تونم حرف بزنم...»
صدای ممتد زنگ گوشی اومد... همه کم و بیش فهمیده بودن من دوسش دارم... خب معلومه... یه پرستار مگه می تونه اینقدر نگران باشه؟! این قدر گریه کنه؟! این قدر بی تابی کنه؟!
صدف و آرزو هم فهمیده بودن یه مشکلی دارم... همه فهمیده بودن...
*****
با شنیدن صدای اذان از مسجد نزدیک خونه چادر نمازم رو سرم کردم و رو به قبله ایستادم... نیت کردم..
الله اکبر...
بسم الله الرحمن رحیم...
نمازم که تموم شد همون طوری نشستم و قرآن رو برداشتم... همون جور که زیر لب ذکر می گفتم قرآن رو باز کردم... بسم الله گفتم و شروع کردم به خوندن اون آیات آرامش بخش...
آرامش؟
آرامش معنا نداره پیش اون حس قشنگی که گرفتم...
پیش حس روحانی و زیبایی که اون لحظه داشتم...
پیش حس نزدیکی به خدا... حس این که خدا از شاهرگت هم بهت نزدیک تره... حس این که پیشته... کنارته و غمت رو می فهمه... پیش این که اونقدر بزرگ هست که نذاره بنده هاش غم ببینن... زیر لب گفتم:_«خدایا کوچیکتم... پیشت خیلی کوچیکم خدا... خیلی... خدا بازم اومدم... بازم رو به قبله شدم... بازم نذر دارم... خدا بازم دست به دامنتم... همیشه بودم... همیشه... توی این نوزده سال همیشه محتاجت بودم... خدا تو هوامو داری مگه نه؟ به جای مادری که رفت و پدری که رفت، اما زجر داد و رفت هوامو داری؟ خدا داری هوامو؟»
با صدای بلند تری گفتم:_«خدا نشه روزی برسه که دستمو رها کنی... خدا ول نکنی یگانه اتو... خدا تنهاش نذاری این دخترو... خدا نشه روزی برسه شهابو ببری... خدا نشه روزی برسه هواتو از دلم بگیری... خدا پیشم باش... باشه؟ خدا پیشم باشیا...»
لحظه ی آخر که خواستم از جام پا بشم زیر لب گفتم:_«خدا نشه روزی برسه شهابمو ببری پیش خودت... من طاقتشو ندارم...»
romangram.com | @romangram_com