#پرستار_من_پارت_143
رفتم توی پارکینگ و ماشین رو برداشتم... با نشستن داخل ماشین یاد شهاب افتادم... یاد آخرین باری که دیدمش... یاد لحن غمناکش موقع خداحافظیش... یاد ب*و*سه ای که زیر گلوم نشست و هنوز هم با به یاد آوردنش گر می گیرم و از خودم خجالت می کشم و تعجب می کنم که چرا هیچ عکس العملی نشون ندادم؟ یاد نگاهش... یاد چشمای خمارش... یاد شهابی که روز آخر با حال بدش با من تا توی حیاط قدم زد و من اون موقع نفهمیدم حالش بده و داره خودشو نگه می داره... یاد درد کشیدناش و هیچی نگفتناش... یاد صبر کردناش... در آخر یاد به امید دیدار گفتن خودم... اما الان... هنوز موفق به دیدنش نشدم... یعنی نه که موفق نشدم... نذاشتن ببینمش... یعنی نذاشت ببینمش... سهند رو قسم داده بود که نذاره برم و ببینمش... با گذشت این دو هفته حالم بهتر شده بود... دیگه رنگم دائم پریده نبود... فشارم پایین نبود... دیگه هر شب کمتر گریه می کردم... کم و کمتر... اما قلبم... عشقم... هر روز و هر روز... بیشتر و بیشتر می شه... زیاد و زیاد تر... بزرگ و بزرگ تر... تلخ و تلخ تر... توی این دو هفته، بعضی اوقات به این فکر می کنم که چرا... چرا غروری که تا چند وقت پیش حاضر نبودم بشکنمش رو این قدر ساده برای شهاب خورد کردم؟ هر بار بعد از این فکر به خودم گفتم:_«یگانه غرور توی عشق در هم می شکنه... غرور توی عشق کم رنگ می شه... کم کم از بین می ره... تا به هیچ برسه...»
و الان بعد از این مدتی که از عاشق شدنم می گذره... غرورم براش به هیچ رسیده... به هیچ... آره... من عاشق شهاب شدم و غرورم براش از بین رفت و از این اتفاق خوشحالم... خیلی خوشحال... خوشحالم که عاشق شهاب شدم... خوشحالم که عاشق یه معتاد شدم... عاشق یه معتاد... دوباره ذهنم پر کشید به سمت چشمای خمارش و تنم داغ شد... دوباره به یادش داغ شدم...
ماشین رو پارک کردم و رفتم توی خونه... لیلا جون رفته بود خونه ی یکی از دوستاش... آقای کیانی هم سر کار بود... صدای زنگ گوشیم در اومد، سهند بود:_«سلام... خوبی؟»
_«سلام... آره ممنونم...»
_«کجایی؟»
_«خونه... تازه رسیدم... دانشگاه بودم...»
_«امتحانت رو خوب دادی؟»
_«آره بد نبود... شهاب چطوره؟»
_«خوبه... بد نیست...»
آروم گفتم:_«خیلی درد می کشه؟»
آهی کشید و گفت:_«قانونش همینه یگانه... نمی شه که درد نکشه...»
_«داد و فریاد هم می زنه؟»
_«یگانه چرا می خوای با این حرفا خودتو ناراحت کنی؟»
_«سهند تو می خوای با دور کردن من از اون جا... با نگفتن و تعریف نکردن... تو می خوای با این چیزا منو از فکر و خیال دور کنی... اما نمی شه... فکر نکن وقتی سراغی ازش نمی گیرم یا زمانی که نمی بینمش نمی دونم چقدر اذیت می شه...»
نمی دونم چرا اون حرفا رو به سهند زدم؟ نمی دونم؟ دلم پر بود... دلم تنگ بود... می خواستم ببینمش... اما نمی ذاشتن...
_«آره خب... تو عاشقی... آدم عاشق هم درد عشقشو می فهمه...»
romangram.com | @romangram_com