#پرستار_من_پارت_142

یه چشمک کوچولو زد و گفت:_«خداحافظ...»
بعدم با پشت دست آروم کشید رو صورتم و رفت... داشتم رفتنشو نگاه می کردم... خداحافظی رو قبول نداشتم... زیر لب زمزمه کردم:_«به امید دیدار»
منتظر یه امداد غیبی بودم... نگاهی به بغل دستیم کردم... یکی از مثبت ترین دخترای کلاس... لیلا دانش... عمرا تقلب می داد... سرمو انداختم پایین و نگاهم به سوال روبروم افتاد... مامــــان... من اینو بلد نیستم... صدف این کلاس رو باهامون نداشت... آرزو هم اول نشسته بود... من بیچاره افتاده بودم ته کلاس و هیچ کس رو هم نداشتم... به نمره ی سوال نگاه کردم... سه نمره...
کلاس تقریبا خالی شده بود... زیر لب گفتم:_«هر چه بادا باد...»
بعد هم از جام بلند شدم و برگه رو به استاد دادم و گفتم:_«خسته نباشید...»
از کلاس که رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم... به سمت سلف راه افتادم تا یه چای داغ بخورم... هوا خیلی سرد شده بود... مخصوصا با برف شدیدی که دیشب زده بود... توی سلف نشسته بودم و داشتیم چاییمون مزه مزه می کردم که سر و کله ی آرزو پیدا شد.
_«چطور دادی؟»
بهش گفتم:_«ای بدک نبود... برای منی که زیاد نخونده بودم خوب بود... تو چی؟»
اخم کرد و گفت:_«نه زیاد راضی نیستم... مثل همیشه نبود...»
بعد لحنش عوض شد و گفت:_«امروز چکاره ای؟»
_«هیچ... باید برم خونه بشینم برای امتحان پس فردا بخونم... هیچی بلد نیستم ازش...»
_«جزوه ها رو داری؟»
_«آره همه رو از لیلا گرفتم... به زور دادشون...»
خندید و گفت:_«نمیای بریم بیرون امشب؟ خسته نشدی از بس تو خونه موندی؟»
از جا بلند شدم و گفتم:_«نه متاسفانه... گفتم که... هیچی بلد نیستم... باید برم بخونم... ایشاالله بعد امتحانات از خجالت خودم در میام... من باید برم دیگه... فعلا...»
_«خداحافظ...»

romangram.com | @romangram_com