#پرستار_من_پارت_141

منتظر چشم دوختم به دهنش... دهنشو باز کرد... حرف بزن لعنتی... صداشو ضعیف شنیدم که گفت:_«برای تشکر هم می شه کسی رو ب*و*سید نمی شه؟!»
وا رفتم... بی شعور ببین چه جوری داده دستم! ناخوداگاه یه ناراحتی تو دلم نشست... من دوست داشتم یه چیز دیگه بگه... نه دوست نداشتم... نه داشتم... یگانه دوست داشتی بگه... بگه... بگه که...
_«یگانه تو بردی...»
نگاهش کردم... دستمو ول کرد و گفت:_«اگه سالم برگشتم که برگشتم... اگه برنگشتم منو ببخش...»
مکث کرد و بعد ادامه داد:_«از یه مادر برام بیشتر زحمت کشیدی... اگه آدم شدم به مرگ خودم قسم جبران می کنم...»
_«شهاب...»
وای... دل خودمم یه جوری شد... چرا ما امروز این جوری همو صدا می زنیم؟ صداهامون یه چیزی توش پنهان شده بود... نمی دونستم چیه؟ ولی کاش می فهمیدم... شهاب لبخند زد و گفت:_«بخشیدی دیگه؟!»
_«دلخور نبودم»
_«توروخدا؟! دروغ گو رو خدا دوست نداره ها!!!!»
زل زدم تو چشماش... شیطون بود... چشماشم می خندید... چقدر خوشحال بودم که راضی و مصممه که خوب بشه... چقدر مهربون شده بود... کاش همیشه اینجوری باشه...
_«من می رم داخل... بیرون اومدنم با خداست ولی دعاهایی که تو می کنی حتما برآوردست... هرچی خواستی دعا کن ولی قبلش منو با همه اذیتام ببخش...»
_«بس کن شهاب... منم میام همرات...»
_«کجا؟! داخل؟! نکنه توهم آره؟!»
این بشر به کل دیوونه بود... با حرص گفتم:_«جهنم... نمیام... خودت تنهایی برو...»
سرشو نزدیک گوشم کرد و آروم گفت:_«آوردمت بیرون که حالت بدتر نشه... اون جا برات خوب نیست. تا همین جاش هم پا به پام اومدی... اگه می ذاشتی واسه تشکر سر تا پاتو...»
سریع نگاهش کردم... ریز می خندید... بچمون چه بی حیا شده ها... گفتم:_«بسه دیگه انقدر چرت نگو برو...»

romangram.com | @romangram_com