#پرستار_من_پارت_140

با اخم نگاهش کردم... من حرص می خوردم و اون آروم می خندید... هنوزم از اون بچه تخسا بود... وقتی دید بدجور اخم کردم... سرشو نزدیکم کرد و گفت:_«الان باید نازکشی کنم؟؟؟»
نگاهش نکردم... شایدم دوست داشتم واقعا نازمو بکشه ولی از حرفشم حرص می خوردم... من حرف نزدم و بازم اون گفت:_«یگانه...»
دلم غش رفت... باز این منو به اسم صدا زد... کم پیش می اومد به اسم صدام بزنه ولی وقتی هم صدام می زد تا اوج می بردم...
_«اگه من ترک کردم تو کارت تو خونه ی من تمومه؟!»
دلم ریخت... تازه فهمیدم داره چه خاکی تو سرم می شه... راست می گفت وقتی ترک کرد من با دوریش چه غلطی بکنم؟! بازم سرمو به طرف مخالفش گرفته بودم و نگاهش نمی کردم... بهتر بود اون حرف بزنه...
_«حالا یعنی قهری دیگه؟! پرستارم انقدر نازنازی... اه اه...»
دلم می خواست با مشت بکوبم تو ملاجش... بدون این که نگاهش کنم دستمو کشیدم و بلند شدم که برم تو ساختمون... این بشر آدم بشو نبود... تا بلند شدم دستمو کشید و گفت:_«خیلی خب بابا... اصلا غلط کردم خوبه؟»
بعدم کشیدم به سمت خودش و افتادم تو بغلش... گر گرفتم... تو اون محوطه و تو اون فضا که پر از آدمای ناجور بود، جای این چیزا نبود ولی اون عین خیالشم نبود... دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرده بود... با صدایی که به زور از گلوم دراومد گفتم:_«شهاب... زشته شهاب ولم کن...»
_«چی زشته؟! این که داریم خداحافظی می کنیم؟!»
_«توروخدا...»
داشتم با التماس نگاهش می کردم ولی اون بدون ترس سرشو نزدیکم کرد و گفت:_«نترس کسی حواسش به ما نیست...»
بعدم تو یه ثانیه زیر گلومو ب*و*سید و ولم کرد... آتیش گرفتم... زیر گلوم می سوخت... انگار سوخته بود... شهاب با لبخند خاصی نگاهم می کرد... سرمو انداختم زیر و بدون اینکه محلش بذارم می خواستم بذارم و برم که بازم دستمو کشید... برگشتم سمتش که گفت:_«ازم دلخوری؟!»
_«تو خود خواهی شهاب...»
_«من این کارو از رو ه*و*س نکردم...»
قلبم تا مغز استخونم تیر کشید... پس واسه چی ب*و*سیدم؟! هه عشق؟! شهاب؟! پوزخند زدم وگفتم:_«مگه جز ه*و*س چیز دیگه ای هم ممکنه؟!»
_«آره... بگم؟!»

romangram.com | @romangram_com