#پرستار_من_پارت_139
نمی دونم چرا انتظار داشتم جایی که شهاب رو میاریم اینطوری نباشه و یه جای آروم و متفاوت از بقیه ی کمپ ها باشه... دکتر با تعجب گفت:_«مثل کجا؟»
سهند گفت:_«هیچی... راستش قبلا من و یگانه با هم رفته بودیم یه مرکز ترک... اون جا رو که دیدیم ترسیده بود... برای همین حالا...
همون لحظه شهاب با عصبانیت گفت:_«چرا یگانه رو با خودت بردی؟»
دکتر که خواست به بحث خاتمه بده گفت:_«بسه بچه ها... این جا که جای بحث نیست... بریم... دکتر منتظره...»
پرستاری رو دیدم که با عجله داره به سمت یه اتاق می ره... همون اتاقی که ازش صدای فریاد اومد... دکتر و شهاب و سهند رفتن داخل اتاق و من و شیوا پشت در منتظر بودیم... شیوا روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت... منم که فوضولیم گل کرده بود رفتم به سمت همون اتاق...
دست و پای یارو رو به تخت بسته بودن و سعی داشتن آرومش کنن... دستاش رو خیلی محکم بسته شده بودن... انگار دستش خون مرده شده بود... اشک دیدم رو تار کرده بود... دوباره داد زد... پرستار یه سرنگ رو محکم توی رگش فرو کرد... دوباره داد... خدای من... شهاب... شهاب منم اینجوری می شه.. نه.. پسره بعد از چند دقیقه آروم شد.. چشماش بسته شد و انگار توی دستاش حس نبود.. بی حال روی تخت افتاده بود.. زانو هام کنار دیوار سست شدن.. افتادم.. همون موقع پرستار از اتاق زد بیرون و گفت:_«خانم.. خانم حالتون خوبه؟»
حس جواب دادن نداشتم.. زبونم توی دهنم نمی چرخید.. چشمام سیاهی می رفت.. شهابم رو هم اینطوری می کردن؟ شهاب هم اینطوری فریاد می کشید؟ خدای من... شهاب... شهاب من...
_«نـــــــــــــه...»
بر اثر جیغی که کشیدم گوش خودم هم اذیت شد... پرستار و شیوا دستامو گرفته بودن... سهند و شهاب روبروم ایستاده بودن... اما من همه رو تار می دیدم... به جز... به جز یه جفت چشم خمار که با نگرانی بهم خیره شده بودن... و یه دست که روی صورتم کشیده می شد...
سرم رو بالا کردم و زل زدم بهش... با لبخند آرامش بخشی داشت صورتمو ناز می کرد... یکی منو بگیره الان غش می کنم... ای خدااااااااااااااااا... چرا کسی نمی ره تنهامون بذاره؟ همه ایستاده بودن بالای سر من... یگانه خیلی بی حیایی... با بغض زل زدم به شهاب... بازومو گرفت و بلندم کرد... از رو زمین پا شدم... سهند و شیوا غیب شدن و خدا رو شکر که نیستن. دوست نداشتم ضعفمو در برابر شهاب بدونن... حالا دیگه مطمئن بودم فهمیدن خیلی می خوامش... شهاب نزدیک گوشم گفت:_«بریم بیرون حالت جا بیاد؟!»
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم... با شهاب از ساختمون زدیم بیرون... هنوزم بازوم تو دستش بود ولی اعتراض نمی کردم... آروم آروم قدم برداشتیم تا به یه صندلی وسط محوطه رسیدیم... من خودمو کشیدم به سمت صندلی و شهابم وقتی دید می خوام بشینم چیزی نگفت و با هم کنار هم و می شه گفت چسبیده به هم و دست تو دست هم نشستیم... فضای این کمپ کجا و اون یکی که با سهند رفتیم کجا!!! دکتر، شهاب رو به یه جایی معرفی کرده بود که از همه نظر مرفه بود... فضاش بزرگتر از اونی که فکر می کردم بود و تو ساختمونش تمیزتر بود و دکتر پرستارا بهتر به مریضا رسیدگی می کردن... فقط مشکل اصلیش این بود که هنوزم صدای داد و فریاد مریضا توی گوش آدم زنگ می زد!!! صدای شهاب رو که از سمت چپم شنیدم سرمو چرخوندم سمتش.
_«تو چت شد یهو؟؟؟»
سرمو انداختم زیر و زیر لب گفتم:_«هیچی»
_«برای هیچی اینجا رو گذاشته بودی رو سرت؟!»
_«تو واقعا راضی شدی ترک کنی؟!»
_«اگه دوست نداری برمی گردیم با هم می زنیم هان؟!»
romangram.com | @romangram_com