#پرستار_من_پارت_138

من و سهند جوابشو دادیم و سهند حرکت کرد... دستم هنوز توی دستاش بود... توی دستایی که... وای خدای من... توی همون دستی که من چند وقت پیش بهش سرنگ زدم... با این حرف دوباره اشک به چشمم نشست...
دوباره غم...
و دوباره...
شهابی که دستم رو محکم تر فشار داد...
و دوباره...
قلبی که فشرده شد و توی اوج غم از خوشحالی پر پر زد...
*****
با صدای سهند که گفت:_«رسیدیم... همین جاست...»
اول یه نگاه به ساختمون روبروم کردم و بعد یه نگاه به شهابی که همچنان به پنجره ی دودی خیره شده بود و همچنان دستش توی دستم بود...
صدای شیوا اومد که گفت:_«نمی خواین پیاده بشین؟»
با وجود حال خرابم به روش لبخندی زدم و دستم رو از دست شهاب بیرون کشیدم... با این حرکتم شهاب نگاه تب دارش رو بهم انداخت و دوباره با این دل صاب مرده بازی کرد... سهند در سمت شهابو باز کرد و گفت:_«بیا بیرون دیگه... نکنه پشیمون شدی؟»
شهاب گفت:_«نه... منو نشناختی هنوز داداش؟ من بخوام کاری رو بکنم انجامش می دم...»
سهند گفت:_«آره... اینو که می دونم توش استادی... نابود کردن زندگیت یکی از همون کاراست...»
شهاب از ماشین پیاده شد و هیچی نگفت... انگار خودشم باور داشت که زندگیش رو نابود کرده و حالا... این جا... قراره اونو از نو بسازه... فقط... فقط... فقط کاش دوباره ساخته بشه... کاش... داشتیم می رفتیم داخل که همون موقع صدای دکتر از پشت سرمون شنیده شد... ایستادیم و باهاش سلام احوال پرسی کردیم که رو به شهاب گفت:_«می بینم که عاقل شدی کیانی کوچک...»
سهند لبخند زد و گفت:_«آقای دکتر، کیانی کوچک داره بزرگ می شه دیگه...»
شهاب بدون این که جوابی بده راهشو رفت که ما هم دنبالش رفتیم... داخل کمپ داشتیم به سمت اتاق پزشک می رفتیم که صدای فریاد یه نفر پرده ی گوشم رو نوازش که نه... بهش سیلی زد... با ترس گفتم:_«این جا هم این طوره؟»

romangram.com | @romangram_com