#پرستار_من_پارت_137

نذاشت حرفم رو ادامه بدم... نفس عمیقی کشید جواب آزمایش رو انداخت رو میز توالت دم در و با لبخند محزونی گفت:_«خدارو شکر پاکِ پاکه...»
رو مبل وا رفتم و گذاشتم اشکام برای صدمین بار بریزه...»
حالا باید می رفتم دنبال ادا کردن نذرم !
*****
صدای سهند اومد که گفت:_«یگانه اومدی؟»
مضطرب به چهره ی خودم توی آینه نگاه کردم و گفتم:_«اومدم.»
رنگم از همیشه پریده تر بود... شهاب داشت می رفت به جایی که شاید برگشت نداشت... یعنی... یگانه این چه حرفیه؟؟ شهاب میاد... شهاب پاک بر می گرده... شهاب دوست داشتنی تر از الان بر می گرده...
به شهابی که بازوش توی دست سهند بود و چشماش به زور باز شده بود نگاه کردم... شهاب... این شهاب هم دوست داشتنیه... این شهاب نشئه ام خوبه... و من... این شهاب رو از خودم هم بیشتر دوست دارم... نمی خوام انکار کنم... نمی خوام به خودم دروغ بگم... من شهابو دوست داشتم... حتی این طوری... اوایل یه حس دلسوزی ساده بود... نه شاید از اول دوست داشتن بود... این چیزا رو نمی دونم... مهم این بود که حالا که داشت می رفت دوستش داشتم... حالایی که... من شهابو دوست دارم... همین مهمه... با کمک هم شهاب رو سوار ماشین کردیم... شهاب ناراحت بود... آروم گفت:_«یگانه... می شه عقب پیش من بشینی؟»
از این حرفش حسابی تعجب کردم... به سهند نگاه کردم که بهم اشاره کرد قبول کنم... آخه مگه سهند کیه که باید اجازه بده؟ به خودم جواب دادم:_«مهم نیست کیه و چیکاره اس... مهم اینه که فعلا عاقل ترین کسیه که می تونه بهمون کمک کنه... هم به من... هم به شهاب...»
رفتم عقب و کنار شهاب نشستم... شهاب سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود... حس کردم الان بیش از هر زمانی به خانوادش نیاز داره... ترس رو کنار گذاشتم... آروم گفتم:_«شهاب...»
چشماشو آروم باز کرد و زیرلب گفت:_«چیه؟»
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:_«به... به مامان و بابات... بهشون بگم بیان؟»
عصبانی نگاهم کرد و گفت:_«بس کن... یک بار برای همیشه گفتم... نه...»
با وجود بی حالیش که در کلامش هم مشخص بود اما اونقدر حرفش تحکم داشت که دیگه چیزی نگفتم... سهند رفت در همون خونه ی دو طبقه... خونه ی شیوا... اون شبی که این جا بود... اون شب... چه شب سختی بود... بعد از یکی دو دقیقه ایستادن شیوا اومد و سوار ماشین شد... به چهره ی شهاب دقیق شدم... اول کمی تعجب... بعد کمی عصبانیت و بعد... الهی بمیرم... الهی فدای اون برق اشک چشمات...
آن چنان اشکی توی چشمش نشسته بود که دلم هری ریخت پایین... ناخودآگاه دستشو گرفتم توی دستم و زیر لب زمزمه کردم:_«حالت خوبه؟»
بهم نگاه کرد... چشماشو بست و سرش رو، رو به پنجره برگردوند... شیوا گفت:_«سلام...»

romangram.com | @romangram_com