#پرستار_من_پارت_135

شهاب با همون صدای ضعیفش که از ظهر بدتر شده بود گفت:_«چه کاری؟ ساعتو نگاه کن...»
سهند سعی کرد مداخله کنه... گفت_«شهاب تو آروم باش... یگانه کجا بودی؟»
چی می گفتم؟ می گفتم رفتم کجا؟
_«من... من...»
شهاب با کلافگی گفت:_«تو چی؟ هان؟ کجا بودی؟ ساعت دوازده شبه... دوازده... می فهمی؟»
تمام زور خودش رو زد و کلمه ی آخر رو داد زد... بیچاره دیگه هیچ رمقی نداشت... چشماشو بست و منم از موقعیت سو استفاده کردم و دویدم به سمت اتاقم... از همون جا داد زدم:_«به خدا کار داشتم... فکر بد نکنید...»
گریه ام گرفته بود... هنوز هم دلم پر بود... از این که نفهمیدم ساعت چنده و تا دوازده شب توی کوچه و خیابون دور زدم... از اینکه شهاب حرص بخوره و اعصابش خورد بشه... دوست نداشتم دوباره عصبی بشه و حالش بد بشه... از بازی زمونه حرصم می گرفت که شهاب الکی سوخت... اه یگانه هی کانال عوض کن تو...
صدای شهاب اومد که گفت:_«لعنتی... نمی دونم حرص چند تا چیز رو بخورم... سهند نمی کشم...»
چاره ای نبود... باید تحمل می کردم... هر چند خیلی برام سخت بود... به محض این که شرایط رو مناسب دیدم... همه چیز رو می گم.. بخاری برقی رو روشن کردم و توی تختم خزیدم... خیلی خسته بودم... بعد از اندکی فورا به خواب رفتم...
ساعت نه صبح بود که من با بی حالی و هنوزم گرم خواب از جا پا شدم. سرم یه خورده سنگین بود از بس فکر کرده بودم مخم داشت می ترکید. رفتم یه آب به سر و صورتم زدم و یه شال خوشرنگ صورتی انداختم رو سرم تا بی رنگی صورتمو پنهان کنه و رفتم از اتاق بیرون. حدس می زدم سهند نباشه چون خونه خیلی سوت و کور بود و معمولا وقتی سهند خونه بود از سر و صداشون با شهاب، دیوارا پایین می ریخت !
تو آشپزخونه بعد یه ساعت سوپ خوشمزه ای درست کردم و تو ظرف ریختم. بیچاره شهاب حالا دیگه شب و روز باید سوپ بخوره! به خودم قول دادم ظهر یه ناهار خوب واسش بپزم... یه لیوان آب و با یه سینی از غذای شهاب و داروهایی که باید می خورد و برداشتم و به سمت اتاقش راه افتادم. کاش ناراحتی دیشب رو فراموش کرده باشه... کاش می تونستم بهش بگم واسه خاطر خودش دیرکردم. بدون اینکه در بزنم دراتاق رو باز کردم و وارد شدم. خواب که نبود هیچی، تازه بیدار رو تختش نشسته بود... رفتم نزدیک، سینی رو، روی عسلی کنار تختش گذاشتم و سر به زیر سلام کردم... حالش خوب نبود. اصلا خوب نبود... جواب نداد... پس هنوزم ناراحته !
برای این که بهش نزدیک تر باشم و بتونم داروهاش رو بدم لب تختش نشستم... چند نوع قرص باید می خورد. همشو درآوردم و با لیوان آب نزدیک دهنش گرفتم... نگاهم کرد... وایـــــــــــــی... خدایا این بشر تو زشت ترین حالت هم جذابه... دلم واسش کباب بود. چشمای خیره تو چشمام بدجور اشکی و قرمز بود... اشک نه واسه این که خودش بخواد گریه کنه... اشک واسه این که داشت تو درد بی هرویینی می سوخت!
من نمی تونستم کاری کنم و فقط به دستورای دکترش عمل می کردم و اون هنوز بدنش ضعیف بود و نباید اذیت می شد کاش یه بس داشتم می دادم می کشید !!!
خفه شو یگانه... بابا نمی شه که طرف رو یهویی بکشم... داره درد می کشه... چشماشو ببین!!! یگانه واست بمیره چقدر مظلوم شده... کو اون شهاب مغرور و سرکش که تو لجبازی و کل کل کردن با من کم نمی آورد؟! بغضمو قورت دادم... چقدر مزه اش تلخ بود!!!
شهاب هنوزم نگاهم می کرد و تو خیره شدن بهم ماهر بود... هیچ وقت از رو نمی رفت و یه نگاه هایی می کرد که دل سنگ آذرین رو هم آب می کرد... حالا من که یگانه بودم !
گفتم:_«پس چرا نمی خوری ؟! بگیر دستم افتاد.»

romangram.com | @romangram_com